شمارهٔ ۱۳۸
صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل استوز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است
تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گللوح صورت گری خامه زنان چگل است
ابر گو سایه مینداز که گرد لب جویسایه نارون و بید به هم متصل است
بسته در شاخ گلی خرم و خندان دل خویشهر که چون غنچه درین فصل ز ارباب دل است
بر لب کشت چرا سرخ برآمد لالهگرنه در دور گل از ساغر خالی خجل است
محتسب گر نزند بر خم می سنگ ستمهر جفایی که کند در حق مستان بحل است
بوستان دلکش و می بیغش و یاران سرخوشجامی از زهد خود امروز عجب منفعل است