گنج

شمارهٔ ۱۱۰

تا کی ز دیر آمدن و زود رفتنتخون ریزم از دو دیده که خونم به گردنت
جای تو نیست سینه تاریک و تنگ منتشریف ده که جای کنم چشم روشنت
دارم ز تو به هر سر مویی هزار درددردا که نیست یک سر مو رحم بر منت
آهسته ران که می زند آتش به جان منهر شعله ای که می جهد از نعل توسنت
گو باغبان مخوان به تماشای گل تو راناکرده فرش راه ز سوری و سوسنت
می بایدت ز رشته جان جامه بافتنکز تار و پود پیرهن آزرده شد تنت
دامن کشان به جامی اگر بگذری شودچون گل ز خون دیده او سرخ دامنت