گنج

شمارهٔ ۱۱۱

بوی جان یافتم ز پیرهنتگویی از جان سرشته شد بدنت
آه اگر نازنین تنت بینممن که مردم ز بوی پیرهنت
برگ گل گرچه نازک است و لطیفدر لطافت نمی رسد به تنت
میوه های بهشت اگرچه خوش استاز همه به گرفته ام ذقنت
ای خوش آن دم که گوش می کردمنکته ای از لب شکرشکنت
هرگز از گوش من نخواهد رفتذوق آواز و لذت سخنت
داد جامی به تلخکامی جانهیچ کامی ندیده از دهنت