شمارهٔ ۱۰۴
عشقت که بود کعبه ارباب سلامتریگ حرمش نیست به جز سنگ ملامت
شهری که نه جای تو در او خانه نگیریمدر بادیه کس را نشود عزم اقامت
ذوقی رسد از نامه تو روز فراقمکز نامه طاعت نرسد روز قیامت
از آتش دل سر به فلک برده علم بینبر خاک شهید غمت این ست علامت
ناجسته دهد پیر مغان باده به رندانبا معتقدان می کند اظهار کرامت
گر وقت نمازی گذری سوی مؤذنقد قامت او پست شود زان قد و قامت
هر نقش که جامی نه به سودای خطت بستشست آن همه چشم ترش از اشک ندامت