شمارهٔ ۱۰۳
گر بود در خاک پیشم رویم از کوی تو خشتبه که باشد روزنی بر جای آن خشت از بهشت
گیسو اندر پاکشان روزی برون آ تا شودچون بهشت ای حوروش خاک درت عنبر سرشت
رشته جان است ایوان وصالت را کمندوه که چرخ تیز گرد این رشته را کوتاه رشت
بت پرستان را ز دل سر برزند نور یقینگر ز شمع رویت افروزند قندیل کنشت
یافت چشم از نم خلل تا در تو تخم مهر رستخانه ویران شد ز باران گرچه خرم گشت کشت
بستم آن خط نقش در دل طی کنم طومار عیشچون نوشتم نامه را ناچار در باید نوشت
نامه شوق است از جامی به جانان این غزلنام خود اینک به خون دیده در پایان نوشت