شمارهٔ ۱۰۲
پیش ازان روزی که گردون خاک آدم می سرشتعشق در آب و گلم تخم تمنای تو کشت
پای تا سر جمله لطفی گویی استاد ازلطینت پاکت نه ز آب و گل ز جان و دل سرشت
روی بنما تا به طاق ابرویت آرند رویطاعت اندیشان ز مسجد بت پرستان از کنشت
هیچ باور نامدت هر چند چشم خون فشانبر در و دیوار آن کو شرح شوق ما نوشت
گر نگشتم کشته تو کاش باری بعد مرگبهر قبر کشتگانت خاک من سازند خشت
خیز و خونم ریز و فرش لعل گستر زیر پایچون بساط عمرم آخر چرخ در خواهد نوشت
در بهشت نسیه خلقی بسته دل لیکن به نقدهر کجا دیدار توست آنست جامی را بهشت