شمارهٔ ۱۰۱
گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخستگفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست
گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مستگفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست
گفتمش در خاک محنت دانه می پاشم ز اشکگفت ازین تخم و زمین جز سبزه حسرت نرست
گفتمش عمری ست می جویم ز لعلت کام دلگفت عاشق نیست آن کز دوست کام خویش جست
گفتمش گل را به باغ این سرخرویی از کجاستگفت کز خون دل غنچه ز رشکم چهره شست
گفتمش سررشته ای خواهم به کف سویت گشادگفت این سررشته گر اهل دلی در دست توست
گفتم از سنگ جفایت خاطر جامی شکستگفت چون بر شیشه آید سنگ کی ماند درست