شمارهٔ ۱۰۰
گر آن بی وفا عهد یاری شکستخدا یار او باد هر جا که هست
نه زین شهر بار سفر بست و رفتکه از کوی مهر و وفا رخت بست
میفشان سرشک از مژه دمبدمکه شد خانه تن ازین سیل پست
مزن بر دلم زخم و مرهم بنهکه پیوند نتوان چو شیشه شکست
مکن غمزه تعلیم چشمان شوخمده تیغ در دست هندوی مست
ز نوشین لبت سبزه خط دمیدخضر بر لب آب حیوان نشست
مبین لعل میگونش ای پارساکه جامی ازان جام شد می پرست