گنج

شمارهٔ ۱۰۵

بحمدالله که بازم دیده روشن شد به دیدارتگرفتم قوت جان از حقه لعل شکربارت
غبارآلوده می آیی و چرخ این آرزو داردکز آب چشمه خورشید شوید گرد رخسارت
کلاه دلبری کج نه سمند ناز جولان دهکه باشد همت نیکان ز چشم بد نگهدارت
کمند جعد خم در خم گر اینسان افکنی بینمهمه گردنکشان ملک را آخر گرفتارت
چه حاجت پاسان گرد در و بام تو گردیدنچو روز روشن است از شعله آهم شب تارت
اگر چون آفتابم نیست ره در روزنت این بسکه روزی سایه وار از پا درافتم زیر دیوارت
چو مرغان خزان دیده خمش بود از سخن جامیولی در گفت و گو آورد بازش بوی گلزارت