گنج

شمارهٔ ۱۰۱۴

هر قطره می لعل که ریزد به زمینیاز جام تو بر خاتم عیش است نگینی
با ظلمت شک سر دهانت نتوان یافتاز نور رخت گر ندمد صبح یقینی
گفتم شدم ایمن ز بلاهای زمانهناگاه خیال تو درآمد ز کمینی
هر دین که نه عشق است همه کفر و ضلال استبا عشق تو فارغ شده ام از همه دینی
صد خار ز هجران به دلم به که چو آیمگیرد به ملامت خم ابروی تو چینی
از خاک درت گرچه شوم گرد نخیزمدر کوی وفا نیست چو من خاک نشینی
درج گهر آمد لبت آن را به امانتبسپار به جامی که چو او نیست امینی