گنج

شمارهٔ ۱۰۱۵

هر زمان از دور رخ بنمایی و پنهان شویبرق خرمن سوز عقل و هوش و صبر و جان شوی
بس که کشتی خلق اگر پیوند عمر خود کنیعمرشان در ملک خوبی شاه جاویدان شوی
دل جدا دیده جدا مهمانسرای آراسته ستتا کجا محمل فرود آری که را مهمان شوی
تو نه آنی کز تو یابد کنج تاریکم فروغروز اگر خورشید رخشان شب مه تابان شوی
غنچه نازی تو من ابر چمن نبود شگفتگر ببینی گریه زار من و خندان شوی
گفتیم حیران چرایی گر تو هم در آینهصورت خود بینی از من بیشتر حیران شوی
رسم دلجویی نکو دانی نمی دانم چراچون رسد نوبت به جامی این چنین نادان شوی