گنج

شمارهٔ ۱۰۱۲

اغیار را مدام می از جام زر دهیچون دور ما رسد همه خون جگر دهی
جانم ز شوق سوخت چه باشد اگر گهیبویی ز پیرهن به نسیم سحر دهی
ای باد اگر کنی سوی آن آستان گذراز من هزار بوسه بر آن خاک در دهی
ور در حریم حرمت او بار باشدتاز حال خستگان فراقش خبر دهی
بیماری مرا نتواند کسی علاجخیز ای طبیب چند مرا درد سر دهی
ساقی شتاب کن که بود محنت فراقگردد فرامش ار دو سه جام دگر دهی
جامی به جان رسید ز غم کاش ای اجلاز جام مرگ شربت او زودتر دهی