گنج

شمارهٔ ۱۰۱۱

ای صبا گر یاد مهجوران ناشادش دهیاز من بیدل طفیل دیگران یادش دهی
جوی اشک من روان زان قامت است ای باغبانکاش یکدم سر به پای سرو آزادش دهی
غمزه تیز و دل سختش پی قتلم بس استتا به کی در کف رقیبا تیغ پولادش دهی
داد می خواهد دلم از ظلم هجر ای شاه حسنشوکت شاهی فزون بادت اگر دادش دهی
آستان قصر شیرین را میارای ای فلکجز بدان سنگی که رنگ از خون فرهادش دهی
گر کند در سینه من صبر جا محکم چو کوهیک فسون بر من دمی چون کاه بر بادش دهی
از فرامشکاریت جامی به فریاد است کاشگه گهی یادش کنی تسکین فریادش دهی