شمارهٔ ۱۰۰۱
هر دم به دیده دگری خانه می کنیهم خانگی به مردم بیگانه می کنی
دل را نشان به زاویه هجر می دهیدیوانه را مقام به ویرانه می کنی
دستم گرفته غوطه دهی در خم ای سپهرچون خاک قالبم گل پیمانه می کنی
ای شمع بزم حسن تو را گرم می کنددلسوزیی که بر سر پروانه می کنی
می پروری ز گریه دلا مهر خال اواز فیض ابر تربیت دانه می کنی
بگشا گره ز طره مشکینش ای صباتا چند جعد سنبل تر شانه می کنی
جامی دگر به مدرسه رفتن وظیفه نیستوقت است اگر عزیمت میخانه می کنی