شمارهٔ ۱۰۰۰
تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنیجان فرسوده ام از تیغ ستم رنجه کنی
گفته ای کم کنمت رنجه چه رنجی بسیاررنجش من همه آن ست که کم رنجه کنی
گرچه دیده ست بسی رنج ز چشمم قدمتچشم بر راه تو دارم که قدم رنجه کنی
از غم نامه و نام تو خرابم چه شودکه به حرفی دو سه یک بار قلم رنجه کنی
تنگ شد شهر وجود از تو رقیبا بر منقدم آن به که به صحرای عدم رنجه کنی
ستم از دست تو باشد کرم آن دولت کوکه تو دستی پی قتلم ز کرم رنجه کنی
جامی از دیده قدم کن چه روی بر در یارحیف باشد که به پا خاک حرم رنجه کنی