شمارهٔ ۱۳
چو پیوند با دوست می خواهی ای دلز چیزی که جز اوست پیوند بگسل
مکن شهپر عرش پرواز خود رادرین وحشت آباد آلوده گل
تو را ذروه اوج عزت نشیمنتو خوش کرده در مرکز خاک منزل
ز آمیزش جسم و آویزش اوچنان گشتی از جوهر خویش غافل
که جان را به صد فکرت از تن ندانیزهی فکر قاصر زهی جهل کامل
کمالات وهمی و راحات حسیمیان تو و مقصد افتاد حایل
بود غبن فاحش اگر مانع آیدز لذات آجل تو را حظ عاجل
بر اطراف گلشن کشی جام روشنبه سجع قماری و صوت عنادل
نیی گویی آگه که در کام عیشتدهد عاقبت تلخی زهر قاتل
به نظاره روی شاهد گشایینظر کین بود مهر و مه را مشاکل
یکی پوست در خلط و در خون کشیدهبرد صبرت از جان و آرامت از دل
کنی عیش خود تلخ در جست و جویشکه شکر دهان است و شیرین شمایل
ز زلف خم اندر خم پیچ پیچشنهی دست و پای خرد را سلاسل
نمی دانی آیا که ناگاه بینیازو گشته آن خوبی و لطف زایل
گر اول پری بود آخر نمایدبه چشم تو چون پیکر دیو هایل
کنی کسب فضل و هنر تا فضولیتو را از فضولی کند نام فاضل
چه خیزد ز فضلی که محروم داردتو را از شناسایی فضل مفضل
گر از شعر و اشعار سازی شعاریبود یکسر از حلیه صدق عاطل
گهی مدخلی را نهی نام حاتمگهی حاتم را کنی وصف مدخل
وگر خامه در دست گیری ز خامینویسی سراسر سخن های نازل
کنی نامه خود سیه چون لئیمانبه مدح ادانی و قدح اراذل
قلم باد دستی که از جنبش اوبود بهره مرد عض انامل
گرانمایه عمر تو شد صرف تا کینشینی ز تصریف ایام ذاهل
مگو حال ماضی که هرگز نبودییکی لحظه بر موجب امر عامل
چو جویی ز افعال خود رسم صحتچو در حد معتل بود جمله داخل
ز خردان نه نیکوست لاف بلاغتمکن بوالفضولانه ذکر فضایل
گرفتم کند در بیان معانیکلام بدیع تو نسخ رسایل
نه آخر به میزان دوران دورانبود سحر سحبان کم از ژاژ باقل
اصول و فروعت مسلم شد امانگشتی به اصل خود از فرع واصل
نشد کارگر در تو از فرط غفلتحدیث اواخر کلام اوایل
ز آداب اهل کرم بحث کردیولی نیست دأب تو جز منع سایل
تو را در طریق جدل نیست کاریبه جز هدم اوضاع و نقص دلایل
ز منطق مکن نطق کاندر دو گیتینشد حل ز اشکال او هیچ مشکل
مبین نگشت از حدود و رسومشنه اجناس عالی نه انواع سافل
ز حکمت نبود این که میل طبیعیز وحی الهی تو را گشت شاغل
چو نفس تو را نیست رو در ریاضتز تحصیل علم ریاضی چه حاصل
مبین هیئت چرخ گردان که باشدنجومش گهی بازغ و گاه آفل
فلک را چه گیری حساب مدارجقمر را چه پرسی شمار منازل
خلیل الله آسا به تایید فطرتجز آیات فاطر مخوان زین هیاکل
اگر قابلی فعل خود یک طرف نهببین نور فاعل عیان در قوابل
به نیروی همت بزن دست و پاییبه هم در شکن دام و بند شواغل
ز اجرام و اجسام سفلی چه جوییبه صوب اعالی گرای از اسافل
برآور سر از جیب گردون گردانببین عرش را قدسیان گشته حامل
ز هر سو ستاده صفوف ملایکگروهی مسبح گروهی مهلل
یکی فوج در اوج قربت مهیمز ذات جلیل و صفات جلایل
یکی جوق در طوق عزت مکرمدر ایصال افضال واهب وسایل
چو طی گشت تیه حوادث از آنجابه ملک قدم ران به یک حمله محمل
در آن قلزم نور شو غوطه ای زنفرو شوی از خویشتن ظلمت ظل
ز قعر محیط قدم منبسط بینبه وادی امکان هزاران جداول
بود بحر و جدول یکی فی الحقیقهدویی خاست از احو لان سواحل
یکی خوان یکی دان یکی گو یکی جویسوی الله و الله زور و باطل
به سر حقیقت کشد شعر جامیفیا خیر قول و یا شر قایل