شمارهٔ ۱۲
اصبحت زایرا لک یا شحنة النجفبهر نثار مرقد تو نقد جان به کف
تو قبله دعایی و اهل نیاز راروی امید سوی تو باشد ز هر طرف
می بوسم آستانه قصر جلال تودر دیده اشک عذر ز تقصیر ماسلف
گر پرده های چشم مرصع به گوهرمفرش حریم قبر تو گردد زهی شرف
خوشحالم از تلاقی خدام روضه اتباشد کنم تلافی عمری که شد تلف
رو کرده ام ز جمله اکناف سوی توتا گیریم ز حادثه دهر در کنف
دارم توقع این که مثال رجای منیابد ز کلک فضل تو توقیع لاتخف
مه بی کلف ندیده کسی وین عجب که هستخورشیدوار ماه جمال تو بی کلف
بر روی عارفان ز تو مفتوح گشته استابواب کنت کنز به مفتاح من عرف
جز گوهر ولای تو را پرورش ندادهر کس که با صفای درون زاد چون صدف
خصم تو سوخت در تب تبت چو بولهبنادیده از زبانه قهرت هنوز تف
نسبت کنندگان کف جود تو را به بحراز بحر جود تو نشناسند غیر کف
رفت از جهان کسی که نه پی بر پی تو رفتلب پر نفیر یااسفی دل پر از اسف
اوصاف آدمی نبود در مخالفتسر پدر که یافت ز فرزند ناخلف
زان پایه برتری تو که کنه کمال توداند شدن سهام خیالات را هدف
ناجنس را چه حد که زند لاف حب تواو را بود به جانب موهوم خود شعف
جنسیت است عشق و موالات را سببحاشا که جنس گوهر رخشان بود خزف
مشکل بود ز خوان نوالت نواله یابخر سیرتی که دیده بر آب است یا علف
بر کشف سر لو کشف آن را کجاست دستکز پوست پا برون ننهاده ست چون کشف
جامی ز آستان تو کانجا پی سجودهر صبح و شام اهل صفا می کشند صف
گردی به دیده رفت و به جیب صبا نهفتاهدی الی احبته اشرف التحف