گنج

شمارهٔ ۱۱ - قصیدهٔ جلاء الروح در جواب قصیدهٔ مرآت الصفا یا بحرالابرار یا قصیدهٔ شینیهٔ خاقانی

معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانشسبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش
ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهیبدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش
زبان جز بی زبانی نیست این نادر معلم رادریغا در همه عالم ندانم کس زباندانش
کجا در جمع نادانان تواند کسب جمعیتکسی کز فکر دانایی بود خاطر پریشانش
دلی کو ذوق نادانی چشد هر دفتر دانشکه بندد نقش کلک عقل شوید ز آب نیسانش
طویل الذیل طوماری ست شرح علم نادانیکه در عمر ابد نتوان رسانیدن به پایانش
شهودالحق فی الکونین یک نکته ز مضمونشسوادالوجه فی الدارین یک نقطه ز عنوانش
تصور کی توان کرد از کسی تصدیق این معنیاگر نبود معرف کشف و حجت ذوق و وجدانش
ز خاک فقر در کوی ارادت ساختم کاخیکه کم خواری و کم خوابی و کم گویی ست ارکانش
نیابی ساحت درگاه جز میدان اسلامشنبینی صفه دهلیز جز ایوان ایمانش
درون آی از در و دهلیز طی کن تا عیان بینیز بام و روزن اندر تافته خورشید احسانش
در اندر کاخ بستانی ست سر تا سر گل و ریحانرضای دل گل خندان و طیب خلق ریحانش
ز هر جانب درختی شاخها پر میوه حکمتخروشان در هوای شکر مرغان خوش الحانش
خسان را نیست در وی ره که بر دیوارها پرچیننهاد از خار حفت بالمکاره دست دهقانش
بیابانی ست هایل کعبه مقصود را در رهکه بی قطع امید از خود بریدن نیست امکانش
گر آری رو در آن کعبه چو ریگ گرم زیر پاسپردن بایدت صد کوه آتش در بیابانش
شود هر خار قلابی به قصد جذب جان از تناگر دل خسته ای بالین نهد زیر مغیلانش
نشاید بارگی این راه را جز ناقه شوقیکه باشد باد حسرت پای و کوه درد کوهانش
رسی از سیر این ناقه سوی مقصد ولی وقتیکه یابی زاختصاص ناقة الله داغ بر رانش
خدنگی محنتی کز شست فقر آید نهال آسابکن سینه به زخم ناخون اندوه و بنشانش
که دانم عاقبت گردد درختی بارور زانسانکه پیرامون خود جاوید یابی میوه افشانش
چو صوفی دامن همت کشد بر طارم وحدتگریبانی کند دوش فلک را عطف دامانش
وگر در جست و جوی قربت آرد در گریبان سرفتد زه بر کمان قاب قوسین از گریبانش
تنی کش نیست در جان جنبش دردی جمادی دانکه داده نقش پرداز طبیعت شکل انسانش
بود هر درد را درمان عجب دردی ست بی دردیکه ننهاده خرد در حقه های چرخ درمانش
دو شاخ لا شود در کفر غل گردن سالکچو بگشایند در الا به وحدت چشم عرفانش
میان لا و الا یک الف فرق است ور نبوددر الا آن الف با لا شمارد عقل یکسانش
خواطر چون مگس کردند غوغا بر دل از هر سوچو گفتار لب از شهد شهادت ساخت مهمانش
چه امکان چاشنی زان شهد بی رنج مگس دل رانگشته آستین صولت پیران مگسرانش
زمرد کوری افعی بود و افعی نفست رازمرد نیست جز پیری که با خضر است پیمانش
چو خواهی در عرفان در دلش جا کن که غواصیکه دارد در طلب نبود گزیر از غوص عمانش
چو باشد پشت خم گشته چو چوگان در رکوع او رانماید نه فلک سرگشته گویی پیش چوگانش
چو رخش همتش جولان کند این توده غبرابود مشتی غبار انگیخته در وقت جولانش
خطا گفتم که جولان کی انگیزد غبار آن کسکه باشد شهپر روح القدس جاروب میدانش
نیابی سر فقر از ناجوانمردی که دست دلبود گاه نثار حاصل کونین لرزانش
سر این رشته گر خواهی ز دوک پیر زالی جوکه باشد کهنه چرخی پیش زانو چرخ گردانش
ز جانان لعن عاشق باژگون نعلی ست تا ناگهنگردد پرده دیده خیال قرب جانانش
چو در مشهود خود فانی شود محروم ازان دولتشود دید فنا بار دگر ز اسباب حرمانش
به عصیان طعنه بر آدم زدندی قدسیان ز اولولی آخر همان آمد بر ایشان وجه رجحانش
کجا آدم شدی مرآت کامل گر نیفزودیجمال عز مسجودی ز خال ذل عصیانش
مگو هر ساده را عارف که مشکل گوهر افشاندبخار پارگین هر چند خوانی ابر نیسانش
مسبب دیده صاحبدل چه بیم از فوت اسبابشز دریا رسته نیلوفر چه باک از قحط بارانش
رسد صد تیرگی از بار توشه مرد این ره رااگر خود قصر مهر و مه نهد گردون در انبانش
حریص از بهر یک لب نان نهاده کوه غم بر دلچه حاصل گفت و گوی از قانعان کوه لبنانش
مخور خون بهر طعمه از کلاغی کم نیی کو راتوکل چون درست آمد برآمد از زمین نانش
ز منان بهره کی یابد گدا طبعی که در مناناگر نی نام نان باشد نیاید یاد منانش
چه پیچی گنج نامه تا نهی در جیب ازان ترسمکه یابی ماری اندر جیب خود بر خویش پیچانش
ز چاه طبع بالا چون رود زر دوست کز هر سوسوی پستی کشان محکم میان بگرفته همیانش
ز حرص گنج، گنج حرص شد دنیاپرست اینکبه گرد گنج حلقه کرده همیان همچو ثعبانش
چه زر خواهی به دریوزه گره بست از در آن کسکه تا زر نیست نگشاید گره ز ابروی دربانش
به زیر خانه طینت تو را گنجی ست پنهانیکه پر کرده ز کان کنت کنزا فضل یزدانش
مزن از مشتهاهای دل آن را مشت های گلکه ناید حاصل گنجت به کف ناکرده ویرانش
نشاید رخ به پیش هر عوان دستار خوان کردنز مرغ و میوه بر خوان گرچه هست انواع و الوانش
خورد آب از نم چشم یتیمان میوه باغشچکد خون دل بیوه زنان از مرغ بریانش
چنان بسته ست غفلت راه عبرت بر دل خواجهکه هرگز دل به مرگ خود نرفت از مرگ اقرانش
به خلعت های مال و جاه عیب خویشتن پوشدزهی رسوایی آن ساعت که سازد مرگ عریانش
به تکفینش مزن کافور بر کتان که نرهاندز گرمای قیامت هرگز آن کافور کتانش
به سیمین ساعد شاهد مبر دست هوس چندینکه ترسم پیچد آخر پنجه عقل تو دستانش
نظر مگشا به چشم او مبادا موی افزونیدمد چشم دلت را از خیال موی مژگانش
بهی کم جو ز سیب غبغب او کآخر اندر دلهزاران قطره خون بینی گره از نار پستانش
هلاک کور باشد چه چو چشم عاقبت بینتز شهوت کور گشته بر حذر باش از زنخدانش
دلم گر گوید از مهرت سپندانی ست بر آتشمشو غره که سندان درج باشد در سپندانش
جمال دل طلب کن نی جمال گل که گر چون خورجمال دل شود تابان شوند آفاق حیرانش
نمایش هاست دل را جاودان ز آیینه هستیوز آن اندک نموداری بهشت و حور و غلمانش
بهشت ار بایدت از نفس رو در عالم دل کنکه دوزخ نفس توست و خویهای زشت نیرانش
چرا از خویشتن بیرون رود عارف تماشا راشکفته در درون از غنچه دل صد گلستانش
ز نزهتگاه معنی هر که آرد روی در صورتبود آب روان زنجیر و صحن باغ زندانش
درخت علم کم نه از جهالت نام آن بی دینکه تیغ و نیزه باشد در غلاف اوراق و اغصانش
به دینداری بساط افکنده هر جا دین براندازیکه از دین و دیانت بهره کم داده ست دیانش
چه داند رخنه اسلام بستن نامسلمانیکه افتد رخنه در اسلام اگر خوانی مسلمانش
در خلوت سرا درویش بر سلطان ازان بنددکه مرغ انس می پرد ز های و هوی سلطانش
اگر پا بر هوای خود نهد رهرو ازان خوشترکه باشد در هوا زیر قدم تخت سلیمانش
اسیر نفس باشد بنده درویش را بندهاگر خود بنده فرمان بود ایران و تورانش
شه آتشدان و آتشگیر این مشتی عوان خسکه بهر خان و مانها سوختن باشند اعوانش
حذر کن ای عوان از نوحه مظلوم و اشک اوکه می ترسم کند کار دعای نوح و طوفانش
بترس از ناوک آهی که تا بیزد بلا بر توکند غربال چرخ چنبری را زخم پیکانش
رود نقب دعای ظلم کش تا ظلم جو ور خودبود خندق محیط چرخ و قلعه اوج کیوانش
شه از سنگی که دارد کوهش ار خوانی چه سود او راچو خواهد دست مرگ آخر نهادن بر فلاخانش
ز هر سو کامدی کسری در ایوان ساختی منزلبیا کامروز کسری بینی از هر سو در ایوانش
چو نبود چشم نصرت بی رمد شاه سپه کش رابود گرد سپاهی خوشتر از کحل سپاهانش
جهان چون مزبله ست و زر و سیمش سنگ استنجاکه از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
مجو بی فاقه کام دل که محنت دیده کنعانجمالی یوسفی روزی نشد بی قحط کنعانش
فلک آیینه رنگ آمد مکن عصیان که می ترسمنماید صورت عصیان تو ناگاه غضبانش
سرشک افشان که از بهر نثار مجلس قربتبه چشم خویش بینی عاقبت درهای غلطانش
ریا پیشه چو از شوق و محبت لافد و گریدمبین جز چشمه سار کذب و بهتان چشم گریانش
بود سفله سفال خشک مشکل زندگی یابدوگر سازی ز علم و معرفت پر آب حیوانش
چو حکم کل سر جاوزالاثنین می دانیمیاور بر دو لب سری که ناچار است کتمانش
کس از کتمان راز خود پشیمان کم شود لیکنبود بسیار کز افشای آن بینی پشیمانش
تو را تا هست ناهمواریی در خود غنیمت داندرشتی های دور چرخ را کان ست سوهانش
مکن در هر نفس انفاس خود ضایع که هر گوهرکه باشد قیمتی جز بی خرد نفروشد ارزانش
ترشرو باش با بدخو نه شیرین لب که صفراییبه از سیب صفاهانی بود نارنج گیلانش
هنوز آزار مردم خوی تو ناگشته زان بگسلچو بیخ خار محکم گشت نتوان کندن آسانش
چو دارد فاسق نادار خسر دنیی و عقبیبود خسر مثنی چون کنند اثبات خسرانش
نکویی کن که از راه ضعیفان گر کسی سنگینهد یکسو شود فردا گران زان سنگ میزانش
برای خلق باشد طاعت عابد نه بهر حقچو بینی در برون چالاک واندر خانه کسلانش
چه باک آن را که از آب وضو در پا شکاف افتدکه باشد جویباری هر شکاف از بحر غفرانش
دل دانا میان سخت رویان جهان آمدچو آن شیشه که باشد جا میان پتک و سندانش
کمان شد پشت تو ای پیر و هرگز پی نمی افتیکه خواهند از ادیم خاک روزی ساخت قربانش
کی ایمن ماند از دزد اجل نقد روان آن راکه باشد رخنه ها در شهر بند تن ز دندانش
به حق کی راه یابد خودپرست اینسان که راه دلزند اکنون زن و فرزند و فردا حور و ولدانش
شکم پرور بود نی بارکش کاهل نهاد آریکم افتد خر که ناید توبره ای خوشتر ز پالانش
حسود ار چرب و شیرین گفت چشم خرده بین بگشاکه باشد خرده الماس در لوزینه پنهانش
چو قرآن حفظ قاری نکند از هر ناپسندیدهپسندیده کی افتد پیش یزدان حفظ قرآنش
خیال زیرکی با خود مبر پیش خداداناننبندد بار زیره آن که باشد عزم کرمانش
چو حکم عقل نافذ نیست نی آزادگی باشدکه داری چون غلامان غل گردن طوق فرمانش
سر عقل است و پای شرع ور در معرض دعویکشد سر عقل ازین دعوی به سرکش خط بطلانش
دکان شرع را آمد دکاندار احمد مرسلکه باشد عقل تا سازد دکان بالای دکانش
ازو شد عقل کل دانا زهی امی ناخواناکه خوانند ابجد ابراهیم و آدم در دبستانش
قلم نپسوده انگشتش ولی بر لوح ختمیتخطی باشد محقق بهر نسخ جمله ادیانش
به یثرب کن طلب سرچشمه حکمت که شد غرقهز موج غیرت افلاطون یونانی و یونانش
چو بوالقاسم بود هادی که باشد بوعلی یاریکه از بهر خلاص خویش پویی راه طغیانش
مشو قید نجات او که مدخول است قانونشمکش رنج شفای او که معلول است برهانش
گذر بر بوستان شرع و دین کن تا به هر گامیگلی چون شافعی یا لاله ای بینی چو نعمانش
قدم در خارزار دانش خود رستگان کم نهکه باشد سرزده در هر قدم صد خار خذلانش
چه گوهر بخش دریایی ست طبع دور غور منکه لفظ و معنی پاک است و رنگین در و مرجانش
بود از خوان حکمت نامه شعر من آن لقمهکه پیچیده‌ست بهر قوت جان‌ها دست لقمانش
چو دیبایی ست از نقش تکلف ساده نظم منچه غم کز سادگی خواند فلان بی نقش و بهمانش
خوش آید در سخن صنعت ز شاعر لیک چندان نیکه آرد در کمال معنی مقصود نقصانش
خیال خاص باشد خال روی شاهد معنیچو خال اندک فتد بر رخ دهد حسن فراوانش
وگر گیرد ز بسیاری همه رخسار شاهد رامیان ساده رخساران سیه رویی رسد زانش
سخن آن بود کز اول نهاد استاد خاقانیبه مهمانخانه گیتی پی دانشوران خوانش
چو در سیر معانی یافت خسرو سوی آن خوان رهملاحتهای وی افکند شوری در نمکدانش
گر امروز آرد این خادم ز بحر شعر تر آییپی دست و دهان شستن از آنها چیست تاوانش
به خاقانی ازان بحر ار رسد رشحی برانگیزدچو سوسن تر زبان تحسین کنان از خاک شروانش
وگر خسرو سقاه الله نمی یابد ازان رشحهشود سیراب فیض عین عرفان جان عطشانش
به شکر من چو طوطی روح او شکرشکن گرددچو بفرستم به هند این تنگ شکر از خراسانش
اگرچه نام مرآت الصفا شد گفته او راچو بود انوار خورشید صفا از چهره تابانش
جلاء الروح کردم نام این چون هیچ مرآتیندارد از جلا چاره چو سازد تیره دورانش
فضولی می کنم کی ژاژ طیان قدر آن داردکه آرد در مقابل نکته دان با سحر سحبانش
چرا از شعر لافد کس خصوصا قالبی شعریکه در قالب نباشد از دم روح القدس جانش
خدایا ریز بر جامی ز ابر فضل بارانیکه از هرچ آن نه بهر توست شوید پاک دیوانش