بخش ۷۵ - جواب نوشتن مادر اسکندر نامه ارسطو را
چو سرچشمه فیض اسکندریکزو بود همچون صدف گوهری
در آن کاغذی کز ارسطو رسیدبسی داروی صبر پیچیده دید
ز داروی او دفع تیمار کرددوای دل و جان بیمار کرد
بلی شربتی بود آن معنویبه وی از شفاخانه عیسوی
وز آن پس یکی نامه انگیز کردسر نامه را عنبرآمیز کرد
به نام حکیمی که هر نیک و بدبه حکم ویست از ازل تا ابد
اگر بر درش مرگ اگر زندگیستسرآورده در ربقه بندگیست
بود حکمت او نهان در همهبه حکمت بود حکمران بر همه
به حکم وی آیند خلق و روندبه جز حکم او حکم کس نشنوند
سکندر که بر چرخ افسر کشیدنیارست از حکم او سرکشید
به فرمان او زیست چندان که زیستچو فرمان مرگ آمدش خون گریست
ولی گریه اش هیچ کاری نکردبه آن آب دفع غباری نکرد
مرا گرچه بر دل نشست آن غبارشد آن سرمه دیده اعتبار
بدیدم سرانجام کار همهکه بر چیست آخر قرار همه
مرا زین مصیبت که ناگه رسیدصد اندوه بر جان آگه رسید
دلم بود در صبر لیکن چو کوهنجنبید ازین ماتم پر ستوه
چه امکان بود سیل انبوه راکه از بیخ و بن برکند کوه را
کسی کز غم خود بود دل گرانچرا گرید از ماتم دیگران
اگر مرگ را سازگاری کنمازان به که بر مرده زاری کنم
مرا خود چنین بود حال ای حکیمکه آمد خطی از تو عنبر شمیم
به هر نقطه زو نکته ای دلپسندبه هر حرف ازو صد فرح کرده بند
به جان اختر هوش ازان تاب یافتبه دل مزرع صبر ازان آب یافت
اساس خرد دید ازان محکمیغم و محنت آورد رو در کمی
حیات ابد رشح کلک تو بادنظام ادب نظم سلک توباد
چو آن نامه غم به پایان رساندنم حسرت از چشم گریان فشاند
وز آن پس یکی لحظه خندان نزیستکنم قصه کوتاه چندان نزیست
نه او زیست جاوید نی ما زییمکمینگاه مرگیم هر جا زییم
مکن هستی جاودانی هوسکه این خاصه کردگار است و بس
بیا ساقیا کان که فرزانه استزده دست در دست پیمانه است
چو آرد غم مرگ بر دل شکستنگیرد کسی غیر پیمانه دست
بیا مطربا تا ز چنگ سپهرببریم چون بخردان تار مهر
که آخر اجل تیغ خواهد کشیدبه ناخواست این رشته خواهد برید