گنج

بخش ۷۶ - در بی وفایی این رباط دو در و بساط آی و گذر که آینده در وی به محنت زید و رونده از وی به حسرت رود

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۶ بیت
رباطیست گیتی دو در ساختهپی رهروان رهگذر ساخته
یکی می رسد وان دگر می رودولیکن به خون جگر می رود
ازین رفتن و آمدن چاره نیستدل کیست زین غم که صد پاره نیست
رباط ار چه باشد سراسر سروراقامت در او باشد از راه دور
چو گردد مسافر مقیم رباطچه سان در وطن گستراند بساط
ره زیرک آخر اندیش گیرز اول طریق وطن پیش گیر
گر آدم نژادی درین دیولاخعمارت مکن باغ و ایوان و کاخ
کسانی که کشتند پیش از تو باغبر ایشان نگر باغ را گشته داغ
تگرگ آمده ز ابر بی آب مرگنه در باغشان شاخ مانده نه برگ
بر ایوانشان طاق پرکنگرهپی قطعشان گشته بران اره
بریده به سان درخت کهنازین باغ ویرانشان بیخ و بن
بود دور ازیشان پر اندوه کاخاز آنش دو حرف از سه حرف است آخ
کلوخی کزان کاخ افتاده پستنکرده بر آن جز کلاغی نشست
خوش آن مرغ زیرک درین طرفه باغکه ننشیندش بر کلوخی کلاغ
نه هرگز یکی دانه کرده ست کشتنه خشتی نهاده ست بالای خشت
چو مرغی که آید ز بالا به زیربود صبحگه گرسنه شام سیر
ادیم زمین را زده پشت پایشده بر سر چرخ نعلین سای
بدیده ست از آغاز انجام راگزیده ست بر کام ناکام را
درین مرحله پر نشیب و فرازبه جز چشم عبرت نکرده ست باز
مرا و تو را نیز دادند چشمبر احوال گیتی گشادند چشم
بیا تا به عبرت نگاهی کنیموز این کوچگه رو به راهی کنیم
ببینیم از آغاز کآدم چه کردچو زد خیمه بیرون ز عالم چه کرد
چه شد نوح و بهر چه بودش نشستبه کشتی که طوفان مرگش شکست
کجا شد خلیل و نمکدان اوکه از مرگ شد بی نمک خوان او
چه شد حال یعقوب و یوسف کجاستکزو جز نفیر تأسف نخاست
ز مصر از چه رو کوس تحویل زدکه مصر از غمش جامه در نیل زد
سلیمان کجا خفت و کو آصفشچرا خاتم ملک رفت از کفش
کلیم و عصا کو و آن طور و نوربه فرعونیان از وی آشوب و شور
مسیحا که در مرده جان می دمیدببین تا ازان مرده جانان چه دید
محمد که خورشید افلاک بوددر آخر مقامش ته خاک بود
شنیدی سر انجام پیغمبرانبیا بشنو افسانه دیگران
حکیمان که دانشوران بوده اندبه هر کار حیلتگران بوده اند
نیارست ازان زیرکان هیچ کسکه تأخیر مردن کند یک نفس
همه سر درین ورطه بنهاده اندبه صد درد و اندوه جان داده اند
چه گویم ز شاها که چون رفته انددرونها پر از خون برون رفته اند
به تاراج داده اجل رختشانشده پایمال خسان تختشان
برهنه شده تارک سر ز تاجتهی گشته مخزن ز مال و خراج
زدی کوسشان دولت از پشت پیلاجل عاقبت کوفت طبل رحیل
به صد نازقالب که پرورده اندازان قالب خشت پر کرده اند
اگر بایدت صورت حالشانبه هر دور ادبار و اقبالشان
به تاریخ های جهان در نگرکه دانم به تفصیل یابی خبر
که آن بر سر بستر خوش مردبه تیغ عدو آن دگر جان سپرد
یکی تن ازیشان سلامت نجستکه چرخش به زخم غرامت نخست
جهانی که پایان او این بوددر او بخردان را چه تسکین بود
ز بیداد این سبز گنبد گرینگویم بر ایشان که بر خود گری
بر این رفتگان گریه بس در خور استولی از همه بر خود اولی تر است