بخش ۷۴ - تعزیت نامه ارسطو به مادر اسکندر
پی راحت جان آگاه خویشمهیا کند توشه راه خویش
فن خویش نیکی کن ای نیک زنکه به گر بود نیک زن نیک فن
همه کارها را به یزدان گذارکه بیرون ز تقدیر او نیست کار
سکندر به شاهی ازو راه یافتبه توفیق او جان آگاه یافت
ز عالم نه از بهر سختیش بردبه فیروزی و نیکبختیش برد
نگویم که بر مردنش صبر کنکه بر نزد خود بردنش صبر کن
به صبر ار برآید تو را نام نیکدهد نام نیکت سرانجام نیک
نگین دار این چرخ فیروزه فامپی نام نیکو بود والسلام
ارسطو گهر سنج یونان زمینکه بر گنج یونانیان بود امین
چو کلکش سر گنج حکمت شکافتسکندر ازو یافت نقدی که یافت
ز مرگ سکندر چو آگاه شددلش همدم ناله و آه شد
پس از عنبرین خامه پیراستنبه نام خدا نامه آراستن
ز خونابه دل سیاهی سرشتسوی مادرش عذرخواهی نوشت
که بایستی از فرق پا کردمیبه خاک حریم تو جا کردمی
درین ماتم از دیده خون راندمیبه تسکین دردت فسون خواندمی
ولی ضعف پیریم بسته ست پاینیارم که یک گام جنبم ز جای
سکندر که سلطان آفاق بودبه سلطانی اندر جهان طاق بود
اگر چه ازین تنگنا رخت بستمخور غم که رخت از سر تخت بست
به رخ پرده شرمساری نرفتبه کام حسودان به خواری نرفت
نه از نادرستان شکستن رسیدنه از ناکسان زخم دستش رسید
به تیغ قضای خداوند پاککه باشد روان از سمک تا سماک
به شاهی و فرماندهی جان سپردبه جز بر همه خلق سلطان نمرد
که رسته ست ازین درد تا او رهدکه جسته ست ازین داغ تا او جهد
درین باغ یک شاخ و یک برگ نیستکه لرزنده از صرصر مرگ نیست
اگر مرده افتاده تیر اوستوگر زنده در بند تدبیر اوست
گذشته ازو خفته در زیر خاکو زو مانده آینده در ترس و باک
چه نامهربانی که گردون نکردکه یکسر ازین حلقه بیرون نکرد
اگر شه و گر کمترین چاکر استگذارش در آخر بر این چنبر است
خوشا حال آن زیرک پند گیرکه از مرگ غیر است عبرت پذیر
ز مرگ کسانش رسد زندگیکند زندگی صرف در بندگی