بخش ۳۹ - زیادت شدن اندوه مجنون از شوهر کردن لیلی و از انسیان بگسستن و با وحشیان پیوستن
آن عاشق از خرد رمیدهزاندیشه نیک و بد رهیده
از مستی عشق بود مجنوندادش به میان مستی افیون
داغی ز فراق یار بودشیک داغ دگر بر آن فزودش
لیکن داغی فزون ز هر داغآشفت ز عشق داغ بر داغ
واکرد ز انس ناکسان خویوآورد به سوی وحشیان روی
از کین کسان چو شست سینهبا او دگری نجست کینه
با وی همه وحش رام گشتنددر انس به وی تمام گشتند
می رفت به کوه و دشت چون شاهبا او سپه وحوش همراه
بنهاده به پای هر درختیبودش از ریگ و سنگ تختی
چون بر سر تخت خود نشستیگردش دد و دام حلقه بستی
از پرتو عدل شه بر ایشانبودند به هم ز صلح کیشان
آهو از گرگ رم نکردینخجیر ز شیر غم نخوردی
نخجیر به ره ز لعب سازیکردی به دم پلنگ بازی
رفتندی چون شدی ره اندیشگوران چو جنیبتش پس و پیش
بودی چو قدم زدی به هر راهجاروب کشیش کار روباه
تا بنشاندی ز ره تف و تاباز اشک خودش زدی گوزن آب
بالای سرش ز چتر داریزاغان سیه به حق گزاری
ور زانکه شدی گهیش میلیتا نامه کند به سوی لیلی
آهو قلمش ز ساق دادیوز جلد سرین ورق گشادی
بردیش به رسم نیکخواهیاز چشم سیاه خود سیاهی
می رفت چنین نشید خواناناز دیده سرشک لعل رانان
وآهو بچگان به خیر و خوبیپیش قدمش به پایکوبی
ناگاه به روضه ای رسیدندوز دور جماعتی بدیدند
از سبزه به زیر پا بساطیچون لاله ز جام می نشاطی
مجنون از دور ره بگرداندزیشان خطر سپه بگرداند
زان قوم یکی شناخت او راوز ساز ثنا نواخت او را
کای سرور عاشقان شیدادر روی تو نور عشق پیدا
وی خانه خراب این خراباترسته ز قبیله و قرابات
وی راهسپر به پای تجریدتنها رو تنگنای تفرید
وی فرق دو نیم تیغ اندوهبنشسته به زیر تیغ چون کوه
سوگند به آنکه مست اویینی پا و نه سر ز دست اویی
سوگند به آنکه زندگانیجز دولت وصل او ندانی
سوگند به لعل آبدارشسوگند به جعد تابدارش
سوگند به آهوان مستشجادومنشان می پرستش
سوگند به آن دو ابر مه پوشکش جای گرفته بر بناگوش
کز ما مگذر بدین روانیبر ما مشکن ز دل گرانی
دیریست که ما شکسته ای چندهستیم به وصلت آرزومند
تا گردان است دور عالمامروز رسیده ایم با هم
نبود پس ازین بریدن مامعلوم به هم رسیدن ما
پیش آ که به هم دمی برآریمبا یکدیگر غمی گذاریم
مجنون چو نیازمندیش دیدوآیین رضا پسندیش دید
بگذاشت به جای خود سپه رابر مجلسیان فکنده ره را
پرسید که این چه سرزمین استکش خاک به نرخ مشک چین است
گفتند نواحی حجاز استرحلتگه هر که پاکباز است
لیلی صد بار محمل اینجارانده ست گرفته منزل اینجا
با همقدمان خود درین جایمشکین دامان کشیده در پای
این خاک که همچو مشک خوشبوستاز مشک افشانی دامن اوست
مجنون چو شنید این سخن رابر جای ندید خویشتن را
خود را به زمین چو سایه انداختبانگی زد و این نشید پرداخت
کای همنفسان کزین دیاریدوز دلبر من سخن گزارید
جان من و دل فدایتان بادسر خاک به زیر پایتان باد
اینجا نه هوای کعبه دارمنی نیت آنکه حج گزارم
مقصوم ازین طواف لیلی ستباقی همه پیش او طفیلی ست
نتوان چو به کوی او گذشتنسودی نکند به کعبه گشتن
حج همه عمره دیدن اوستبی او حج و عمره ام نه نیکوست
تیر وصلش برون ز جعبهسرگردانیست طوف کعبه
من تشنه او به وادی غمکی آب خورم ز چاه زمزم
با زمزمه غم ویم شادناید ز زلال زمزمم یاد
آن زمزمه بر زبان چو رانماز هر مژه زمزمی فشانم
در هر منزل که می زنم گامزان گام وصال او بود کام
هر جا که نه روی او چراغ استگر باغ ارم بود که داغ است
لیلی ست ز هر سفر مرادمنی طالب سلمی و سعادم
تا با غم او شدم هم آغوشکردم ز دگر بتان فراموش
دانای منازل و مراحلزین وادی جانگداز هایل
گاهی که شود فسانه پردازاز پرده چنین برون دهد راز
کان طاق ز لطف و با ستم جفتاز لیلی و جفت چون سخن گفت
جوری که رود ز دوست بر منآن را مکشاد هیچ دشمن
انداخت مرا به خردسالیدر پنجه عشق لاابالی
بگذشت ز زور پنجه عشقعمرم همه در شکنجه عشق
امروز که نوبت وصال استجانم ز فراق در وبال است
آن سکه به نام دیگری شدوان لقمه به کام دیگری شد
او همدم یار و من چنین دوراو واصل و من غریب و مهجور
این گفت و جبین به خاک مالیدوز سینه چاک چاک نالید
خوناب جگر ز دیده بگشادچندانکه ز گریه بی خود افتاد
شب را که ز بی خودی درآمدگردون به لباس دیگر آمد
شد یکرنگی او دورنگیبا حیله شیریش پلنگی
از حلقه همدمان برون جستبا گور و گوزن خویش پیوست
جان بی جانان رسیده بر لبشب برد به سر چنانکه هر شب