گنج

بخش ۳۸ - شنیدن مجنون شوهر کردن لیلی را و اضطراب نمودن وی از آن

طبال سرای این عروسیدر پرده عاج و آبنوسی
این طبل گران نوا نوازدوین پرده سینه کوب سازد
کان زخم دوال خورده عشقوآوازه بلند کرده عشق
چون از حرم حجاز برگشتبر خاک حریم یار بگذشت
آن داغ که داشت تازه تر شدوان باغ که کاشت تازه بر شد
شوری دگرش به جان درآمدوز بام و درش فغان درآمد
می بست ز تار اشک رودیمی زد ز خراش دل سرودی
می گفت ترانه ای بر آن رودمی جست نشانه ای ز مقصود
چون بر دمنی خرام کردییا در طللی مقام کردی
هر کس گفتی که این نشانیستزان مه که به حسن داستانیست
یعنی لیلی بلای جانتغارتگر طاقت و توانت
بر خاک دمن جبین نهادیوز دیده سرشک خون گشادی
کردی ز طلل عزلسراییبر هر خس و خار چهره سایی
هر خیمه به منزلی که دیدیمنزل به حریم آن کشیدی
چون گفتندی که لیلی آنجاستدر سایه آن گرفته ماء/واست
آن را حرم دگر گرفتیوآیین طواف برگرفتی
در بادیه هر کجا نشستینامش بر ریگ نقش بستی
سیل مژه اش بر آن گذشتیچندان کام نام شسته گشتی
شخصی دیدش که خاک می بیختوآخر بر فرق خاک می ریخت
گفتا پی چیست خاک بیزیوز کیست به فرق خاک ریزی
گفتا بیزم به هر زمین خاکتا بو که بیابم آن در پاک
وانگه که نیابش چو بیزماز درد به فرق خاک ریزم
سر طلبم ز خاک یا آبذوق طلب است و درد نایاب
ور نی که گهر به خاک دیده ستوان دانه در ز خاک چیده ست
گفتا که ازین طلب یاراموز محنت روز و شب بیارام
کان تازه گهر کز آرزویششد عمر تو صرف جست و جویش
تو جان کندی و دیگری یافتدل کند ز تو چو بهتری یافت
تو نیز بدار دست ازین کاروز پهلوی خود بیفکن این بار
یاری که ره وفا نورزدصد خرمن ازو جوی نیرزد
دستن تو به عهد اوست پابستواو داده به عهد دیگری دست
تو لیلی گو چو در مکنونواو بسته زبان ز نام مجنون
دل بسته به یار خوش شمایلحرف غم تو سترده از دل
از حی ثقیف زنده جانیبا طبع لطیف نوجوانی
بر تو پی شوهری گزیدهخرمهره به گوهری خریده
چون لام الفند هر دو یکجاتو چون الف ایستاده یکتا
چون ناخن و گوشت هر دو همپشتتو ناخن چیده از سر انگشت
برخیز و ازین خیال برگردزین وسوسه محال برگرد
با تیره دلان صفا چه یعنیپاداش جفا وفا چه یعنی
خوبان همه چون گل دو رویندمغرور شده به رنگ و بویند
گل قاعده وفا نورزیدهر کس که پگه تر آمد او چید
با بید چو ارغوان بسازدبا دزد چو باغبان بسازد
دامن چو نهاد در کف خارتو نیز همش به خار بگذار
گل کان نه تو راست خار بهتربگذاشتنش به خار بهتر
هر زن که ز شوی شد رضا جویمردی کن و دست ازو فرو شوی
در یک موزه دو پا که دیده ستیک خانه دو کدخدا که دیده ست
زن کیست فسون سحر و نیرنگاز راستیش نه بوی نی رنگ
زن صعوه سرخ و زرد بال استبودن به رضای زن محال است
گر بگذاری شود هوا گردور بفشاری بمیرد از درد
نخلیست ولی ز موم بستهکز یک جنبش شود شکسته
نی از گل او مشام مشکیننی میوه او به کام شیرین
بر وی همه شاخ و برگ بستندجز شاخ وفا کزو شکستند
چون با دگری شود هم آغوشپیمان تو را کند فراموش
بشکن عهدش چو عهد بشکستکز عهد شکن بدین توان رست
بگسل کفش از کف نگارینچون پاک شد از نگار پارین
کرده ست به دست دیگر آهنگکف را مده از حنای او رنگ
مجنون ز سماع این ترانهبرخاست به رقص صوفیانه
بانگی بزد و به سر بغلطیداز صرع زده بتر بغلطید
در خاک شده ز خون دل گلگردید چو مرغ نیم بسمل
از بس که ز یار سنگدل سنگمی کوفت به سینه با دل تنگ
صد رخنه ازان به کارش افتادبر بیهوشیی قرارش افتاد
بردش بدر از سرای تدبیربیهوشیی آنچنان گلوگیر
کز لب نفسش گذر نکردیدر آینه ها اثر نکردی
امید ز زندگیش کندهنشناختیش ز مرده زنده
بعد از دیری که جان نو یافتجان را به هزار غم گرو یافت
چون بر نفسش گشاده شد راهبر جای نفس نزد به جز آه
سینه به سنان آه می سفتوز سینه همی زد آه و می گفت
آه از دل یار سنگدل آهآه از غم یار دل گسل آه
فریاد که شمع دلفریبانزد شعله به جان ناشکیبان
افسوس و هزار بار افسوسکان جیب در لباس ناموس
ناموس مرا به جیب زد چاکپاشید به فرق نام من خاک
هر عهد که بسته بود بشکستبا آنکه بریده باد پیوست
او جفت کسان و من چنین فرداو کان دوا و من بدین درد
محرومی ازو گرم جگر سوختمحظوظی دیگران بتر سوخت
آن داشت مرا چو موی باریکوین ساخت کنون به مرگ نزدیک
نزدیکی مرگ و دوری یارسهل است به پیش عاشق زار
یارش که به دست دیگران استاین بار بسی بر او گران است
او عمر به کان کنی به سر بردنقدینه کان کسی دگر برد
در باغ درخت باغبان کاشتبر غارتی سپاه برداشت
کو آنکه به هم نشسته بودیمدر بر رخ باد بسته بودیم
تا باد نیاورد به ما رویوز ما نبرد به دیگران بوی
امروز در آرزوی آنمکین سوخته جان بر او فشانم
کز من به نسیم آن پریزادآرد به طفیل دیگران یاد
ای باد به سوی او گذر کنوز من به جمال او نظر کن
گو ای دل تو ز من رمیدهبا دلبر دیگر آرمیده
روزی که شوی حریف جامشنقل از لب خود نهی به کامش
یاد آر ز حال تلخکامیوز درد دل شکسته جامی
زان پیش که در غمت بمیردوز وصل تو بهره بر نگیرد
با خاک رود درست پیمانوز کرده خود شوی پشیمان