بخش ۳۱ - ملاقات کردن مجنون با شبان لیلی و خبر یافتن که مردان قبیله لیلی به غارت بیرون رفته اند و پیش لیلی رفتن وی
خورشید به وقت بامدادانچون داد مراد نامرادان
یعنی که به آفتابه زر ریختوز حقه پر گهر گهر ریخت
مجنون به هزار نامرادیمی گشت به گرد کوه و وادی
لیلی می گفت و راه می رفتهمراه سرشک و آه می رفت
هر جا که ز پای رهنوردیدیدی به هوا ز دور گردی
چون باد صبا هواش کردیسرمه ز غبار پاش کردی
پر شعله دلی ز داغ لیلیاز وی کردی سراغ لیلی
ناگه رمه ای برآمد از راهسردار رمه شبانی آگاه
در وادی جست و جو کلیمیاز پشم سیه به بر گلیمی
موسی وارش به کف عصاییدر دیده گرگ اژدهایی
از فرق به سوی او قدم ساختچون سایه به پای او سر انداخت
گفت ای دل و جان من فدایتروشن بصرم به خاک پایت
یابم ز تو بوی آشناییآخر تو کیی و از کجایی
این طرفه رمه که از بز و میشگرد تو گرفته از پس و پیش
گردی که ز راهشان برآیدزان نکهت مشک و عنبر آید
این بوی ز منزل که دارندشب پیش در که می گذارند
گفتا که شبان لیلی ام منپرورده خوان لیلی ام من
هست این رمه مایه بخش خوانشآبادان ساز خان ومانش
اینک سر و گوششان نشانمنداز داغ و دروش آن خداوند
شب خفتنشان به مسکن اوستاین عطر ز بوی دامن اوست
هر جا که کشد به ناز دامانگیسوافشان شود خرامان
گردد همه مشکبو زمینشجانبخش نسیم عنبرینش
مجنون چو نشان دوست بشنیدچون اشک به خون و خاک غلطید
افتاد ز پای رفته از کارچشم از نظر و زبان ز گفتار
بی خود به زمین فتاد تا دیردر بی خودی ایستاد تا دیر
وآخر که به هوشیاری آمددر پیش شبان به زاری آمد
کای محرم خیل خانه دوستشبها سگ آستانه دوست
امروز ز وی خبر چه داریگو روشن و راست هر چه داری
سینه ز غمش پر است تا لباز بهر خدا که بر گشا لب
گفتا که کنون خوش است در حیکس نیست به گرد خیمه وی
در خیمه خود نشسته تنهاستچون ماه میان هاله یکتاست
مردان قبیله رخت بستندوز عرصه حی برون نشستند
دارند هوای آنکه غافلبر قصد گروهی از قبایل
سازند کمین به صبحگاهانبر غارت مال بی پناهان
از وی چو سماع این بشارتصبری که نداشت کرد غارت
گفتا به شبان که ای نکو خویلطفی بکن و رضای من جوی
این کهنه گلیم خود به من دهصد منت ازان به جان من نه
چون بخت گلیم من سیه بافتبخت تو به آن ره از کجا یافت
محروم ز دلبر قدیمیمن بعد من و سیه گلیمی
باشد که زنم چنانکه دانیطبل طربی در او نهانی
هر چند برون بود ز امکاندر زیر گلیم طبل پنهان
این گفت و گلیم را بپوشیدمی رفت و ز شوق می خروشید
رو کرد به سوی آن قبیلهاز بهر وصال آن جمیله
لیلی جویان به حی درآمدفریاد ز جان وی برآمد
در هر قدمی که پیش می رفتاندک اندک ز خویش می رفت
چشمش چو به خانه وی افتادشد خانه هستیش ز بنیاد
بانگی بزد از درون غمناکوافتاد به سان سایه بر خاک
لیلی چو شنید بانگ بشناختاز خانه برون مقام خود ساخت
بیرون از در چه دید مجنونافتاده ز عقل و هوش بیرون
بالای سرش نشست خونریزاز نرگس شوخ فتنه انگیز
از گریه به روش آب می زدنی آب که خون ناب می زد
زان خواب گران به هوشش آورددر غلغله و خروشش آورد
برخاست به روی دوست دیدنبنشست به گفتن و شنیدن
هر دو به سخن زبان گشادندغم های گذشته شرح دادند
مجنون ز شکایت سفر گفتلیلی ز غم وطن گهر سفت
آن خواند حدیث کوه و وادیوین قصه کنج نامرادی
آن بود ز ناله درددل گویوین بود ز گریه خون دل شوی
آن گفت که بی رخت بجانماین گفت که من فزون از آنم
آن گفت دلم هزار پاره ستاین گفت که این زمان چه چاره ست
آن گفت شدم ز جان خود سیراین گفت که مرگ من رسد دیر
آن گفت که هجر جانگداز استاین گفت که وصل چاره ساز است
آن گفت که بی تو دردناکماین گفت که از غمت هلاکم
آن گفت مراست دل ز غم ریشاین گفت مراست ریش ازان بیش
آن گفت نمی روم ازین کویاین گفت به ترک جان خود گوی
آن گفت در آتشم ز دوریاین گفت که پیشه کن صبوری
آن گفت که صبر نیست کارماین گفت جز این دوا ندارم
آن گفت که خوش بود رهاییاین گفت ز محنت جدایی
آن گفت فغان ز کینه کیشاناین گفت که باد مرگ ایشان
آن گفت دلم ز غم دو نیم استاین گفت چه غم خدا کریم است
چون گفته شد آنچه گفتنی بودوان راز که هم نهفتنی بود
زد شعله درون لیلی از بیمکان قوم ز عقل و دین به یک نیم
ناگاه ز راه در نیایندوان دلشده را به سر نیایند
بر وی نکشند تیغ بیدادو او را نرسد کسی به فریاد
گفت ای ز میان عاشقان فرددر راه وفا به جان جوانمرد
برخیز که تیغ چرخ تیز استبا ما و تو بر سر ستیز است
با هم به وداع ایستادندوز هر مژه سیل خوش گشادند
آن روی به دشت کرد یا کوهوین ماند به جا چو کوه اندوه
اینست بلی زمانه را خویآسودگی از زمانه کم جوی
صد سال بلا و رنج بینیک آسوده یکی نفس نشینی
ناکرده تو جای خویشتن گرمهیچش ناید ز روی تو شرم
دستت گیرد که زود برخیزپایت کوبد به سر که بگریز