بخش ۳۰ - باز خریدن مجنون غزالی را از صیاد و آزاد کردن وی بر یاد لیلی کردن وی بر یاد لیلی
چون صبحدم از غزاله خورپوشید زمین غلاله زر
افشاند فلک ز چشمه قیراز مهر غزاله قطره ها شیر
مجنون که به خواب بیخودی بوداز خواب شبانه چشم بگشود
گرم از سر خار و خاره برجستاز خاره مگر شراره برجست
از کوه و قدم نهاد در دشتدر دشت چو گردباد می گشت
می کرد به دام و دد نگاهیدر سینه همی کشید آهی
می برد ز وحش و طیر رشکیوز دیده همی فشاند اشکی
یعنی که بود ز فرقت یارهر چیز خلاص و من گرفتار
هر زنده حریف جفت خویش استوآسوده ز خود و خفت خویش است
جز من که ز جفت خویش طاقمسرگشته وادی فراقم
نه خورد بود مرا و نی خوابگر کوه بود نیارد این تاب
می زد به همین خیال گامیناگاه ز دور دید دامی
در مطرح آهوان نهادهدر بند وی آهویی فتاده
صیاد گرفته تیغ خونریزچون تیغ دویده بر سرش تیز
آهو به شکنجه دویدنصیاد و شتاب سر بریدن
مجنون چو بدید آه برداشتتا پیش کشنده راه برداشت
دستش بگرفت و کرد فریادکز دست تو داد می کنم داد
هیچ ار ز خدات بهره ای هستاز بهر خدا بدار ازو دست
بردار به دست لطف و بگشایتیغش ز گلو و بند از پای
پایش قلمیست خیزرانیشق کرده سرش پی روانی
بر صفحه خاک کش گذار استاز چار قلم رقم نگار است
هفت است قلم درین شکی نیستاز هفت چهار اندکی نیست
آن را مشکن به سخت بستنعمدا نسزد قلم شکستن
در طوق جفا چنان گلوییلایق نبود به هیچ رویی
ظلم است به پیش عقل روشنآن طوق فکندنش به گردن
زین مظلمه بازکش عنان راوز گردن خود برون کن آن را
چشمی داری به سوی او بینسر تا به قدم به وی فرو بین
چشمش که ز سرمه خداییآسوده بود ز سرمه سایی
حیف است تهی ز نور ماندهوز بینش خویش دور مانده
آن گردن ساده کشیدهک آسیب کمند کس ندیده
دانی که به طوق زر دریغ استپولاد دلا چه جای تیغ است
آن سینه که لوح سیم پاک استنی چون دل من سزای چاک است
از کینه خلق پاک سینه ستبا سینه او تو را چه کینه ست
در پهلوی او به لطف جا کندست ستمت ازو جدا کن
خنجر چو قلم گرفته در مشتکم زن رقمش به تخته پشت
آن را شده بند بند مپسندبگذار نسفته مهره ای چند
بین گردن و پشت نازنینشدندان طمع کن از سرینش
هر کس که به گرد ران برد دستدر پهلوی آتش گردنی هست
نافش که چو نافه مشکبار استچون نافه دریدنش چه کار است
گر در شکم طمع زنی چاکبه زانکه در آن شکم کنی خاک
مجنون چو به قصد صید صیادزین گفت و شنید دام بنهاد
صیاد اسیر قید او شدچون صید گرفته صید او شد
چون موم دلش به نرمی افتادافکند ز دست تیغ پولاد
لیکن ز غم عیالمندیشمی بود آهو هنوز بندیش
مجنون که نه جامه داشت در برنی بار عمامه نیز بر سر
در فکر عطای او فرو ماندطیاره به گله پدر راند
زان گله گرفت گوسپندیاز آفت گرگ بی گزندی
لنگر کنش از خرام دنبهسر تا به قدم تمام دنبه
آورد و به صید پیشه بسپردپا در ره عذر خواهی افشرد
کین صید که سوی اوت میلی ستدر گردن و چشم همچو لیلی ست
قیمت نکنم که چند ارزدهر موی به گوسفندی ارزد
آن ظن نبری که این بهاییستاز بهر خلاص او فداییست
اکنون رسنش به دست من دهک آهوی چنین به دست من به
تا سر نهمش به جای لیلیوانگه کنمش فدای لیلی
مسکین چو رسن به دست او دادصد بوسه به چشم مست او داد
پشمین رسنش ز سر به در کردوز ساعد خویش طوق زر کرد
خاک قدمش به دیده می رفتمی شست رخش به اشک و می گفت
ای گردن تو چو گردن دوستچشم تو چو چشم پر فن دوست
گر ساق تو ای به ساق لاغراز سیم بود چو او توانگر
گویم به زبان راستگوییصد بار که او تو و تو اویی
تا یار من سلیم باشیآزرده تیغ بیم باشی
رو گرد دیار یار می چرسنبل می چین و لاله می خور
لاله چو خوری به گرد کویشمی گوی چو من دعای رویش
کان روی چو لاله تازه باداوآزاده عار غازه بادا
سنبل چو چری ز مرغزارشمی خور غم زلف مشکبارش
کان سنبل تر کسی مبینادیک شاخ ازو کسی مچیناد
آهو می رفت و او هم از پیمی رفت طفیل رفتن وی
با هم ره همرهی سپردندتا پی به دیار یار بردند
مجنون بنشست زیر خاریوان رفت به سوی مرغزاری
آن ناله ز هجر یار می کردوین طوف به مرغزار می کرد
چون مهر نشست و مه برآمدتاراج شب سیه برآمد
یکدیگر را دگر ندیدندهر یک به زمینی آرمیدند