بخش ۲۸ - دیده نوفل مجنون را در بادیه و بر وی ترحم کردن و وی را وعده دادن که لیلی را برای وی خواستگاری کند و ابا کردن پدر لیلی
سوداگر چین این صحیفهاین نافه برون دهد ز نیفه
کان دم که ز گریه چشم مجنوندور از لیلی نشست در خون
نومیدی دیدن جمالشگرداند از آنچه بود حالش
ناقه ز حریم حی برون راندوز خاک قبیله دامن افشاند
شد آهوی دشت و کبک وادیخارا کن کوه نامرادی
بر هر ضرری صبور می بودوز هر نفری نفور می بود
کم داشت درین بساط غبراجز انس به وحشیان صحرا
شبها که خیال خواب کردیوز پرده شب نقاب کردی
کردی ز سرین گور بالینکیمخت گوزن را نهالین
هر صبح که برزدی سر از خوابوز گریه زدی زمین دشت آب
خونابه ز کاس لاله خوردیهمکاسگی غزاله کردی
یک روز برهنه تن چو خامهاز صفحه ریگ کرده نامه
زانگشت بر آن قلم همی زدلیلی لیلی رقم همی زد
بر یاد دو زلف مشکفامشمی کرد نظاره دو لامش
می ریخت ز خون دل ته پاشقطره ز مژه چو نقطه یاش
بر ریگ چو نام او نوشتیوز رشح جگر به خون سرشتی
از سیل مژه بشستیش پاکباز از هوس دل هوسناک
آن طرفه رقم ز سر گرفتیزان وایه خویش برگرفتی
این بود تمام روز کارشسرمایه عیش روزگارش
ناگاه ز گرد ره رسیدندجمعی و به گردش آرمیدند
بر کوهه زین همه سواراندر کوه و دره شکارکاران
نوفل نامی در آن میانهچون مهر یگانه زمانه
از دست کریم یم عطاییزانگشت کرم گره گشایی
چون مهر به روزها زرافشانچو چرخ به صبح گوهر افشان
در نظم بلند چون ثریادر سجع لطایفش مهیا
با نوش لبان به عشقبازیبا تنگدلان به دلنوازی
در معرکه دلاوری شیردر قطع امور ملک شمشیر
از افسر ملک سربلندیشوز گنج نوال بهره مندیش
نوفل خود را ز رخش گستاخانداخت فرو چو میوه از شاخ
بر خاک نشست پیش رویشبگشاد زبان به گفت و گویش
آن نام که می نوشت می خواندوز صاحب نام حرف می راند
دانست نهفته راز او رامعشوقه عشوه ساز او را
وان ماتم و سوگواریش دیدوان گریه زار و زاریش دید
بر حال ویش ترحم آمدگریان شد و در تکلم آمد
کای تخت نشین خامه ریگوی حرف نویس نامه ریگ
این تخم خیال کشتنت چندوین حرف هوس نوشتنت چند
زین وسوسه خیال باز آیزین دغدغه محال باز آی
کز وسوسه کار برنیایدجانان به کنار درنیاید
زین حرف که می کشی به انگشتکامت ننهد حریف در مشت
زین ریگ که می کنی به خون رنگناری گهری به کف به جز سنگ
یکچند بیا قرین من باشهمخانه و همنشین من باش
برکش ز سر این لباس عوریتن پوش به خلعت صبوری
نی خواب بود تو را و نی خورمی خسب چو دیگران و می خور
تا بازآیی به آب و رنگتوز شکل کمان رهد خدنگت
در خور باشی به وصل آن ماهلایق گردی به یار دلخواه
دیوی تو کنون نه خورد و نه خفتبا حور چگونه سازمت جفت
سوگند به آنکه از خردمندهمواره به نام اوست سوگند
کانچ آوردم کنون به گفتارگر زانکه کنی به وفق این کار
چندانکه توان بود کنم جهدتا کام تو خوش کنم بدین شهد
در گردن آن پری شمایلبازوی تو را کنم حمایل
کاری که ز ساختن بود دورسازند به زاری و زر و زور
زاری که خلاف سربلندیستبا همچو خودی نه ارجمندیست
هر چند که زر بود ببازمتا کار تو را چو زر بسازم
ور زانکه به زر نگردد آن راستغم نیست که زور بازو اینجاست
این عقده که بر رهت فتادهاز نوک سنان کنم گشاده
ور کند بود سر سنانماز تیغ به مقطعش رسانم
مجنون چو شنید این فسون رابگذاشت فسانه جنون را
سر در ره هوشمندی آوردخاطر به خردپسندی آورد
شد چون دگران رفیق راهشبرداشت قدم به خیمه گاهش
اندام بشست و سر تراشیدخلعت پوشید و عطر پاشید
آن سنبل مشکبار رستهشد چون گلش از غبار شسته
بربست عمامه را عرب وارآورد شکوفه سرو او بار
نوفل با او بدیهه گویانبودی به ره نشاط پویان
هر لحظه بهانه ای نمودینو ساز ترانه ای سرودی
بر عرصه دشت باده خوردیدلجویی او زیاده کردی
گاهی غزل و نسیب خواندیگاهی سخن از حبیب راندی
یک چند بر این نمط چو بگذشتمجنون ز گذشته تازه تر گشت
آمد قد او به لطف اولشد برگ گلش ز خط مجدول
طوطی خطش شکر به منقاربر نوفل و بزم او شکریار
طاووس رخش ز جلوه کاریخجلت ده لاله بهاری
دیوانه لطافت پری یافتتن پرتو روحپروری یافت
آشفتگی از سرش به در شدبین شیشه شکن که شیشه گر شد
القصه مصورش بیاراستزان گونه به لیلی اش همی خواست
شکلی همه آرزوی لیلیبر سنگ زن سبوی لیلی
نوفل شد ازین تفاوت آگاهدانا دلی اوفکند در راه
تا پی به دیار لیلی آردپیش پدرش سخن گزارد
سازد به سخن مسلسل او راآرد به حضور نوفل او را
آمد پدرش بدان وسیلههمراه سران آن قبیله
نوفل به هزار اهتمامشبنشاند به صدر احترامش
چون خوان بکشید و سفره بگشادنوبت به سخن گزاری افتاد
صد قصه نو و کهن در انداختوآخر ز غرض سخن درانداخت
فرمود که قیس نیک پیوندکامروز بود مرا چو فرزند
برتر باشد ز هر که گوییموصوف به هر هنر که گویی
خواهم که بدین شرف تو هم نیزممتاز کنیش ز اهل تمییز
منظور کنی به منظر خویشپیوند دهی به گوهر خویش
بنگر که ز مال و زر چه خواهیچه مال و چه زر ز هر چه خواهی
تا در نظرت به پای ریزموانهات به زیر پای ریزم
باشیم من و تو خویش با همصافی دل و مهرکیش با هم
آن سخت جواب تلخ گفتاربگشاد در سخن دگر بار
هر عذر که گفته بود ازین پیشپیش پدرش ز جانب خویش
گفت آن همه را و بیشتر نیزافزود بر آن بسی دگر نیز
از بس که به عذر شد سخن کوشزد سینه نوفل از غضب جوش
شد تیز سخن به سان شمشیرتهدید ده از زبان شمشیر
کای هرزه درای این بیابانبر بانگ درای خود شتابان
ترسم که بدین تهی دراییچون بی شتران ز پا درآیی
خیز و پی پاس حال خود گیررنگ شفقت بر آل خود گیر
زان پیش که آورم سپاهیچون دور زمانه کینه خواهی
نی بحر و چو بحر هیبت انگیزموجش همه تیر و خنجر تیز
زان موج شوند پای تا فرقاعیان قبیله ات به خون غرق
آن گوهر ناب را به من دهصد منت ازان به جان من نه
تا سر به سپهر برفرازمجشنی به عروسیش بسازم
کایند شب عروسی اوحوران به بساط بوسی او
گفتا پدر عروس کای شاهبرتاب عنان خویش ازین راه
هر چند که ما نه مرد جنگیماز جنگ نه آنچنان به تنگیم
روزی که زنی تو کوس و ناییما نیز زنیم دست و پایی
گر زانکه شویم بر تو فیروزعیدی باشد خجسته آن روز
از پیچش پنجه تو رستیموز رنج شکنجه تو جستیم
وز زانکه تو را ظفر دهد دستما را علم ظفر شود پست
چون برق جهم به خانه خویشپیش گهر یگانه خویش
از تیغ زنم به سینه چاکشآلوده به خون نهم به خاکش
پوشم تن آن عروس چالاکدر پرده خون و حجله خاک
وآسوده زیم درین غم آباداز نام عروس و ننگ داماد
در خاک نهفته به نگاریکافتاده به دست خاکساری
پوشیده به آن گهر به سنگیکاید به وی از سفال ننگی
نوفل ز سماع قصه نوچشمی سوی قیس زد که بشنو
قیس هنری هنروری کرددر معرکه شان دلاوری کرد
بگشاد زبان سحر پردازکای بد سخنان ناخوش آواز
بادی که ز نای جهان خیزددر دیده عقل خاک بیزد
حرفی که نه دانشش نگارددر نامه سیاه رویی آرد
نوفل نه سخن ز جهل گویدتا نکته سهو و سهل گوید
مغز است نه پوست هر چه او گفتنغز است و نکوست هر چه او گفت
از گفته او ورق مپیچیدروی دل ازین سبق مپیچید
آن فیض نسیم نیکخواهیستنی باد بروت پادشاهیست
حکمت که تراود از دل شاهعکسی ست ز نور چشمه ماه
زان عکس کسی که دور مانددر ظلمت شب ز نور ماند
لیلی ست زلال زندگانیمن سوخته ای ز تشنه جانی
گر روی نهد به تشنه ای آبخاکش بر سر کزان زند تاب
لیلی ست گلی به طرف جوییمن قانع ازان گلم به بویی
دل باد چو لاله باغبان راکز باد دریغ دارد آن را
لیلی ست به بزم جان چراغیمن دارم ازو به سینه داغی
آن کو نه چراغ من فروزدیارب که به داغ من بسوزد
لیلی می گفت و آن حسودانکوران ز حسودی و کبودان
فریاد بر او زدند کای خامدربند زبان به کام ازین نام
او نیست ز نام او چه حاصلزین حرف زبان خویش بگسل
هر لحظه مبر به هرزه نامشوآلوده مکن به گوش عامش
ور زانکه بری زبان داریتنها نه زبان که جان نداری
خواهیم تو را زبان بریدنوز کالبد تو جان کشیدن
مجنون چو سماع این سخن کردزو قطع امید خویشتن کرد
دانست کزان نهال نوبرکامیش نمی شود میسر
رو گریه کنان به نوفل آوردکای مرهم داغ و داروی درد
در خواه ازین ستیزه کارانتا رسم ستیزه را گذاران
چندانکه به طرف جوی یک بارمرغی بنهد در آب منقار
بر من در مرحمت گشایندوز دور رخش به من نمایند
تا یک نظرش ز دور بینموانگه به خیال او نشینم
سازم همه عمر زان ذخیرهبهر شب تار و روز تیره
گفت کزین خیال بگذرزین داعیه محال بگذر
دیدار وی و تو ای رمیدهچون آب است و سگ گزیده
خیز و ره این هوس سپردنبگذار که دیدن است و مردن
ور هستی ازین حیات دلگیردر غمکده فراق می میر
مجنون نه به یار خود رسیدننی در همه عمر امید دیدن
با نوفل گفت کای ستمگرای وعده تو سراب یکسر
رنج از دل من به گفت رفتیگفتی و نکردی آنچه گفتی
لیکن نه ز توست از من است اینبر هر که نه کور روشن است این
نامقبلیم علم برافراختواقبال تو را علم بینداخت
من کی و سرود عیش سازانمن کی و فسون عشوه بازان
چون می نکند فسون مرا بهآشفتگی و جنون مرا به
این گفت و ز جای خویش برخاسترقصان به نوای خویش برخاست
انداخت شکوفه سان عمامهچون شاخ خزان رسیده جامه
نومید دلیش رنجه در برمی زد چو چنار پنجه بر سر
خلقی ز پیش سرشک ریزانواو خاک به فرق خویش بیزان
خلقی ز پیش به دل زنان سنگواو چاک فکن به سینه تنگ
چون آهوی دام جسته بگذشتزان مردم و رو نهاد در دشت
شد باز چنانکه بود و می رفتوین زمزمه می سرود و می رفت
لیلی و سریر عشرت و نازمجنون و نفیر شوق پرداز
لیلی و عنان به دست دورانمجنون و به دشت یار گوران
لیلی و به این و آن سبک رومجنون و به آهوان تک و دو
لیلی و سکون به کوه وزنانمجنون و به کوه با گوزنان
لیلی و ترانه گو به هر کسمجنون و صفیر کوف و کرکس
لیلی و خروش چنگ و خرگاهمجنون و خراش گرگ و روباه
لیلی و چو مه به قلعه داریمجنون و به غار غم حصاری
آری هر کس برای کاریستهر شیر سازی مرغزاریست
دولت به درم خرید نتوانایوان به ارم کشید نتوان
آن به که به نیک و بد بسازیمهر کس به نصیب خود بسازیم
گل نیست ز خار بهره گیریمبا خار زییم تا بمیریم