بخش ۲۷ - ابا نمودن پدر لیلی از پیوند دادن وی با مجنون
آن دور ز راه و رسم مردمره کرده به رسم مردمی گم
آن در تن او به جای دل سنگاز وی تا دل هزار فرسنگ
مطموره نشین چاه غفلتطیاره سوار راه غفلت
از تیرگی درون خود غرقدر آب سیاه پای تا فرق
از شارع دانش اوفتادهبر جهل جبلی ایستاده
فارغ ز خیال عشقبازیآسوده ز حال جانگدازی
نی داغ محبتی کشیدهنه جرعه محنتی چشیده
دوری فکن دو همدم از همطاقت شکن دو عاشق از غم
یعنی که کفیل کار لیلیبر هم زن روزگار لیلی
هر چند کش از نسب پدر تولیک از پدری رهش بدر بود
رحم پدری نداشت بر ویصد محنت و غم گماشت بر وی
چون خواهش آن قبیله بشنیداز خواهششان عنان بپیچید
بر ابروی ناگشاده چین زدصد عقده خشم بر جبین زد
آن کس که به خنده دل خراشدابرو چو گره زند چه باشد
گفت این چه خیال نادرست استچون خانه عنکبوت سست است
گر این طلب از نخست بودیدر کیش خرد درست بودی
امروز که حیز زمانهپر شد ز صدای این ترانه
یک گوش نماند در جهان بازخالی ز سماع این سرآواز
طفلان که به هم فسانه گوینداین قصه به کنج خانه گویند
رندان که به نای و نوش کوشندپیمانه بدین خروش نوشند
ناصح که نهد اساس تعلیماز صورت حال ما کند بیم
رسوایی ازین بتر چه باشدباد بتر این ز هر چه باشد
حاشا که پذیرد این تلافیاز پرده شعر حیله بافی
آتش که بود مفیض انواربر کوه بلند در شب تار
پوشیدن آن به خس چه امکانز اهل خرد این هوس چه امکان
شیشه که شود میان خارهز افتادن سخت پاره پاره
کی ز آب دهن درست گرددبر قاعده نخست گردد
خیزید و در طلب ببندیدزین گفت و شنود لب ببندید
عاری که به گردن من آمدآلایش دامن من آمد
عاری دگرم به سر میاریدمن بعد مرا به من گذارید
بر هرزه چرا کنم من این کاربیهوده چرا برم من این عار
آن خس که به دیده خست خارمچون دیده خود بدو سپارم
زان کس که به دل نشاند تیرمچون دعوی دل دهی پذیرم
با آنکه زند خدنگ کاریمشت است و درفش کارزاری
من مشتکیم کنون ز یک مشتزان در ندهم به بار او پشت
در مذهب رهرو سبکبارباری نبود گرانتر از عار
در بار گران میفکنیدموین پشت خمیده مشکنیدم
چون عامریان نشسته خاموشبرگشت ازین محالشان گوش
مهر از لب بسته برگرفتندآیین سخن ز سر گرفتند
گفتند حدیث عار تا چندزین بیهده افتخار تا چند
قیس هنری به جز هنر نیستوز دایره هنر بدر نیست
عشقی که زده ست سر ز جیبشهان تا نکنی دلیل عیبش
خود عشق چه جای قال و قیل استبر پاکی باطنش دلیل است
تا دل نه ز میل طبع پاک استکی ز آتش عشق سوزناک است
در پاکی طبع نیست عاریبر چهره فخر ازان غباری
گفتی لیلی ازین فسانهرسوا گشته ست در زمانه
رسوایی او بگو کدام استکز عاشقیش بلند نام است
گویا و گواست وجد و حالشبر دعوی عفت و جمالش
معشوقه اگر جمیل نبودعاشق به رهش ذلیل نبود
ور هست جمیل و نیستش جیبپاکیزه ز وصله دوزی عیب
زود آتش عشق او بمیردمعشوقی او زوال گیرد
آنجا که مقام افتخار استزین هر دو صفت بگو چه عار است
هر چند که قیس گفت و گو کرددلالگی جمال او کرد
دلاله اگر هزار باشدزینسان نه سخن گزار باشد
دلالگی جمال دلدارنی عیب در او و نه عار
آن کجرو کج نهاد کج دلدر دایره کجیش منزل
چو این سخنان راست بشنیدچون بی خبران ز راست رنجید
شد راه جواب آن بر او بندبگشاد زبان روان به سوگند
گفتا به خدایی خداییکز وی نه تهیست هیچ جایی
او بی جای و جهان ازو پرتنها نه جهان که جان ازو پر
هر ذره اگر چه زو تهی نیستیک ذره ازوش آگهی نیست
دیگر به پیمبران مرسلثابت قدمان صف اول
دانشورزان دانش آموزبینش داران بینش افروز
پرواز ده شکسته بالاننیرو شکن خطا سگالان
دیگر به سران کعبه مسکناز جعبه کعبه ناوک افکن
هر ناوک و صد هزار نخجیربیرون ز شکارگاه تدبیر
از صید حرم همه غذاخوارکوته زیشان زبان انکار
کز لیلی اگر درین تک و پویخواهید برای قیس یک موی
وان را دو جهان بها بیاریدزان کار به جز قفا نخارید
یک موی وی و هزار مجنونگو دست ز وی بدار مجنون
مجنون که بود که داد خواهدوز لیلی من مراد خواهد
جان دادن او بس است دادشمردن ز فراق او مرادش
با من دگر این سخن مگوییدکام دل خویشتن مجویید
آنان چو جواب او شنیدندوآزار عتاب او کشیدند
نومید به خانه بازگشتندبا قیس حریف راز گشتند
هر قصه که گفته بود گفتندهر گل که شگفته بود گفتند
امید وصال یار ازو رفتوآرام دل و قرار ازو رفت
از گریه به خون و خاک می خفتوز سینه دردناک می گفت
لیلی جان است و من تن اویارب به روان روشن او
کان کس که مرا ازو جدا ساختکاری به مراد من نپرداخت
در هر نفسیش باد مرگیوز زندگیش مباد برگی
وان کس که دلم فگار کرده ستدورم ز دیار و یار کرده ست
جانش چو دلم فگار باداو آواره به هر دیار بادا
وان کس که ز خصلت پلنگیزد سنگ فراقم از دو رنگی
پا میخ شکاف سنگ بادشسر در دهن نهنگ بادش
زو بر دل من چو دور خاتمشد تنگ فراخنای عالم
واو کنده به تنگنای این دوررویم چو نگین به ناخن جور
بادش ناخن جدا ز انگشتدستش کوته ز خارش پشت