بخش ۵ - دست تضرع به مناجات برآوردن و در حلقه اجابت قبله حاجات استوار کردن
ای حیات دل هر زنده دلیسرخرویی دهِ هر جا خجلی
چاشنیبخشِ شکرگفتارانکارشیرینکنِ شیرینکاران
برفرازندهٔ فیروزهرواقشمسهٔ زرکشِ زنگاریطاق
تاجبرسرنِهِ زرینتاجانعقدهبندِ کمرِ محتاجان
جرم بخشنده بخشایندهدرِ بِرّ بر همه بگشاینده
ابر سیرآبی تفسیدهلبانخوان خرسندی روزیطلبان
گنج جانسنج به ویرانهٔ جسمحارس گنج به صد گونه طلسم
دیر پروای بهخودبستهدلانزودپیوندِ دلازخودگسلان
قفل حکمت نِه گنجینهٔ دلزنگظلمتبرِ آیینهٔ دل
مرهم داغ جگرسوختگانشادی جان غماندوختگان
نقد کان از کمر کوه گشایصبح عیش از شب اندوه نمای
مونس خلوت تنهاشدگانقبلهٔ وحدت یکتاشدگان
تیربارانفکن از قوس قزحاز صبا باده دِه از لاله قدح
پردهٔ عصمت گلپیرهنانحلهٔ رحمت خونینکفنان
خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوشدانهٔ نخل ز تو شهدفروش
لب پر از خنده ز تو غنچه باغداغ بر سینه ز تو لاله به راغ
غنچهٔ تنگدل باغ توییملالهسان سوخته از داغ توییم
هر که بر دل ز تو داغش باشدزانچه غیر تو فراغش باشد
هر چه غیر تو رقم کردهٔ توستگرچه پرورده تو پرده توست
چند بر طلعت خود پرده نهیپرده بردار که بی پرده بهی
این نوارقام قدیمیفهرستبه رقمجای قدم باز فرست
تازهرس قافلهٔ بازپسانبه قدمگاه کهن بازرسان
بانگ بر سلسله عالم زنسلک این سلسله را بر هم زن
عرش را ساق بجنبان از جایدر فکن پایه کرسی از پای
چیره کن بر شجر سدره چمنصرصر بیخ کن شاخ شکن
بر خُم رنگ فلک سنگ اندازرخنهاش در خم نیرنگ انداز
رنگ او تیرگی است و تنگیبه ز رنگینی او بیرنگی
رنج و راحت که چنین پی ز پی استاثر رنگرزیهای وی است
هست رنگ همه زین رنگرزیدست نیلی شده ز انگشتگزی
مهر و مه را بفکن طشت ز بامتا برآرند به رسوایی نام
پردهٔ پردهنشینان ندرندوز سر پردهدری درگذرند
کمر بستهٔ جوزا بگشایگوهر عقد ثریا بگشای
زهره را چنگِ طرب زن به زمینچند باشد به فلک بزمنشین
خامهٔ تیر بکش ز انگشتشبل کز انگشت تهی کن مشتش
چار دیوار عناصر که به ماهسر کشیدهست ازین مرحلهگاه
مهرهمهره بکَنش از سرِ همشو از آن مهرهکش سلک عدم
آب را بر سر آتش بگمارتا شود آگه ازو دود برآر
ز آتش قهر ببر ترّی آببحر و برّ عدمش ساز سراب
باد را خاک سیه ریز به فرقخاک را کن ز نم طوفان غرق
نامزد کن به زمین زلزلههاساز ازان «عالیها سافلها»
ماهی و گاو که در بارِ ویندبا همه بار نگهدار ویند
گاو را ذبح کن از خنجر بیمپشت ماهی ببر از اره دو نیم
هر چه القصه بود رنگنمایهمه ز آیینه هستی بزدای
تا به مشتاقی افزون ز همهبنگرم روی تو بیرون ز همه
نور پاکی تو و عالم سایهسایه با نور بود همسایه
حق همسایگیم دار نگاهسایهوارم مفکن خوار به راه
معنی نیک سرانجامی راجامِ صورت بشکن جامی را
باشد از سایگیان دور شودظلمت سایگیش نور شود
آرد از رنگ به بیرنگی روییابد از گلشن بیرنگی بوی