گنج

بخش ۴ - در ترشیح اصل این شجره به رشحه توحید و توشیح صدر این مخدره به وشاح تحمید و فی مناجات

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۵۰ بیت
انما الله اله واحدفهو المنعم و هوالحامد
می نهد شکر نعمت به دهانمی کند شکر گزاری به زبان
شکر فضلش چو عطای دگر استباعث شکر و ثنای دگر است
کی شود در نظر خرده شناسمنتهی سلسله شکر و سپاس
هر که جانی بودش در بدنیگر شود هر سر مویش دهنی
باشد از هر دهنی گشته زبانهر سر موی به صد نطق و بیان
ابدالدهر سخن ساز کنندپرده از نوی و کهن باز کنند
نتوانند که آرند بجایشکر مویی ز کرم های خدای
آن به تاریخ قدم از همه پیشوان به توقیع کرم از همه پیش
آن که بی لوح و قلم کرده رقمبر سر لوح عدم حرف قلم
چشمه قاف قلم تا نگشادموج فیض از دل دریا نگشاد
نه فلک با همه اختر که در اوستنه صدف با همه گوهر که در اوست
همه زان جنبش جود افتاده ستکه به صحرای وجود افتاده ست
نیلگون چرخ به پشت به خمشیک حباب است ز نیل کرمش
رنگ نیلی حباب است دلیلکه پدید آمده از لجه نیل
زانچه در کارگه بوقلموناز شکاف قلم آورد برون
طرفه نونیست نگون چرخ بریننقطه حلقه آن گوی زمین
هر که پی برده به این خوش رقم استعارف نکته «نون والقلم » است
مرد راهش که رود پی زده گمرخش او راست فلک کاسه سم
اینک اینک بنگر شاهد حالمیخ انجم زده و نعل هلال
تا درین طبع فریبنده سرایننهد حادثه زلزله پای
بهر سر کوبیش از سنگ جبالکرده دامان زمین مالامال
بحر جودش که فلک فلک آمدبانگ موجش «لمن الملک » آمد
گوش ماهیش چو این حرف شنیدبا خموشی ز سخن چاره ندید
از زبان گرچه تهی داشت دهان«لله الواحد» ش آمد به زبان
واحد است او و ز ماهی تا ماههمه بر وحدت اویند گواه
نیست در رشته وحدت خم و پیچهمه او آمد و باقی همه هیچ
هست در دایره لیل و نهاربابی از رحمت او فصل بهار
باغ پر زیب ز صنعتوریشآب آیینه ز روشنگریش
باد ازو غالیه سایی اندوزمرغ ازو نغمه سرایی آموز
بست جیب سمن از غنچه گرهبافت گرد چمن از سبزه گره
زوست محروس به فانوس سپهراز دم حادثه شمع مه و مهر
به اولی اجنحه مرغان فصیحداده دانه پی قوت از تسبیح
دست صنعش گل آدم چو سرشتبه خلافتگریش نام نوشت
تاج تکریم نهاد از کرمشداد از «علم آدم » علمش
به سر مسند تعلیم نشستطاعنان را دهن از طعن ببست
همه را کرد ترشح ز انارشح «سبحانک لا علم لنا»
ساخت محراب ملایک رویشسجده بردند یکایک سویش
بجز آن آتشی دیو نژادکه به مسجودی او سر ننهاد
کور دل بود به میل انا خیردیده نگشاد به خیریت غیر
چون نه گردن نهی آمد فن اولعن شد طوق نه گردن او
پشت در کینه وری محکم کردروی در وسوسه آدم کرد
دانه را در نظرش تزیین دادره به دام خطرش تلقین داد
سوی دانه ز طمع گام نهاددانه اش در دهن دام نهاد
گرد عصیانش به رخساره نشستپشت عهدش ز عصی خرد شکست
زلتش پرده ظلمت افراشتتوبه اش بانگ «ظلمنا» برداشت
تابش مشعله «تاب علیه »ریخت انوار هدی بین یدیه
ما که در ظلمت هر مشغله ایمطالب نور ازان مشعله ایم
خیز جامی که مناجات کنیمروی در قبله حاجات کنیم
بو کز آن مشعله نوری برسدجان ز نورش به سروری برسد