گنج

بخش ۶ - تخم درود در زمین معذرت کاشتن و خوشه مغفرت درودن و توشه آخرت برداشتن

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۵۰ بیت
فرخ آن روز که از مکمن رازبارگی راند به جولانگه ناز
علم جاه به بطحا افراختمکه را سکه دولت نو ساخت
سرو بی سایه اش از قدر بلندبر سر تشنه لبان سایه فکند
ریگ از اکسیر قدومش زر شدبطن وادی صدف گوهر شد
آفتاب سحر ایمان ویستنیر چاشتگه احسان ویست
مشرقش مکه و مغرب یثربپر ضیا مشرق ازو تا مغرب
کرد بر خوان نبوت یک شبدعوت گرسنه چشمان عرب
قرص مه را پی یک مشت لئیمبه سر انگشت کرم کرد دو نیم
نیست زین هیچ عجب تر عجبیکه نسودند به آن قرص لبی
شب دیگر ز قدم جان تا فرقبر درخشنده براقی چون برق
اشهبی همچو شهاب آتش پاینعل او چون مه نو گردون سای
گنبد خاک پس پشت فکنراند از آفاق برون گنبد زن
خرقه تن به سر عرش کشیدخرقه را کند و به ذوالعرش رسید
شد از آن نور بقا دیده فروزآمد و خوابگهش گرم هنوز
بود نور بصر شخص جهانچون بصر از نظر خویش نهان
به یکی چشم زدن نور بصرمی کند از همه افلاک گذر
آزمون را به سوی چرخ بلندچشم بگشای و همان لحظه ببند
بین که نور بصرت بی تک و تازچون به گردون رود و آید باز
به قلم گر نرسید انگشتشبود لوح و قلم اندر مشتش
بود روحش قلم صنع ازلگر قلم نیست قلمزن چه خلل
از سواد و خط اگر دیده ببستبه کمالش نرسد هیچ شکست
نور بود او و خط تیره ظلمشود نور و ظلم جمع به هم
چار یارش که ز گوهر کانندقصر دین را چو چهار ارکانند
صدق و عدل آوری و جود و حیاستکه از ایشان به جهان مانده بجاست
همه مرضی همه راضی رفتندقرب حق را متقاضی رفتند
گشته در قرب حق اند اکنون گمرضی الله تعالی عنهم
اولین زاده قدرت قلم استکه ز نوکش دو جهان یک رقم است
نه قلم بلکه یکی تازه نهالرسته از روضه اقلیم جمال
گوهر معنی خیرالبشر استکه مر آن را شده تخم و ثمر است
سلک هستی چو درآید به شماروی بود اول فکر آخر کار
صورتش گرچه ز آدم زادهمعنیش اصل وجود ا فتاده
روشن است این بر هر فرزانهکه ز هم زاد درخت و دانه
قبله بنده و آزاد وی استعلت غایی ایجاد وی است
از رخش نور ربایی همه راوز درش کار گشایی همه را
طرفه نامش که به آن نامزد استکرده نعلین ز حرفین مد است
آدم اینک شرف سرمد راتاج سر کرده به بیادش مد را
گل شهر دو جهان است بلیهست شهری و گلی زو مثلی
گل که آمد عرق رخسارشنیست جز شبنمی از گلزارش
بود پیش از رقم تازه اوبی صریر قلم آوازه او
لوح آثار قلم هیچ نداشتکه به رخ حرف تمناش نگاشت
عرش را پای نه بر کرسی بودکز قدومش به خبر پرسی بود
تا درآید به شتر گشته سواربود گردون شتران کرده قطار
بودش ایام به ره بنشستهچار طاقی ز عناصر بسته
نورش از جبهه آدم بنمودسر نهادند ملایک به سجود
نوح در مهلکه طوفانیپشت ازو یافت به کشتیرانی
بوی لطفش به براهیم رسیدگلشن از آتش نمرود دمید
طلعتش آتش موسی افروختلبش احیا به مسیحا آموخت
رفت در قافله فاقه خوشیصالح از قافله اش ناقه کشی
رخت در زاویه فقر نهادداد صد تخت سلیمان بر باد
درس خوان ادب او ادریسخانه روب حرم او بلقیس