گنج

بخش ۴۶ - عقد سیزدهم در بیان صبر که در اجتناب از مناهی رنج بردن است و بر اکتساب مراضی پای فشردن

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مسدس مخبون محذوف)۴۷ بیت
ای سبکسارتر از خشک گیاکه شود پی سپر باد صبا
بی ثباتی به ره صدق و صوابچون گره بر نفس و نقش بر آب
هر دم از جا چه روی کشتی وارکوه شو لنگر خود سنگین دار
شاهبازی مگشا پای ز بندبس تو را ساعد شه شاخ بلند
تا به کی گوی صفت بی سر و پایمی جهی از خم چوگان قضا
همچو گو گر بجهی صد میداننیست امکان که رهی زان چوگان
سر بنه در ره چوگانی شاهبو که یک بار کند در تو نگاه
آمد از شاه تو را کن مکنیکه در آن نیست خرد را سخنی
هر کجا گفت بکن دست گشایهر کجا گفت مکن باز پس آی
رو بر آن راه که فرموده اوستنوش ازان باده که پیموده اوست
لب ببند از می ناپیمودهپا بکش از ره نافرموده
راست کردار و قوی پیمان باشمرکز دایره فرمان باش
گر نگونسار ز گردون افتیبه کزین دایره بیرون افتی
کند این دایره تنگ مجالحفظ معموره دین سور مثال
رخش ازین سور چو بیرون رانینیست جز ماتم جاویدانی
کرد یک رخنه درین سور آدمسور فردوس بر او شد ماتم
ما که در لجه خون افتادیمهمه زان رخنه برون افتادیم
چند روزی به صبوری می کوشباده تلخ صبوری می نوش
صبر کن همچو شکر با دل تنگصبر کن همچو گهر در دل سنگ
نشود نی بجز از صبر شکرنشود سنگ جز از صبر گهر
تا نگردد ز صبوری خون خشکناف آهو نشود نافه مشک
تا به سر چرخ فلک گردان استصبر در وی روش مردان است
آسیا را چو به سر گردانندعاجزان صبر بر آن نتوانند
انبیا پای به صبر افشردندلاجرم پایه عالی بردند
نوح از موج غم قوم نرستتا به کشتی صبوری ننشست
شد وزان رایحه صبر جمیلبشکفانید گل از نار خلیل
یوسف از صبر به یعقوب رسیدصحت از صبر به ایوب رسید
یافت از صبر کلیم الله عونجامه در نیل فنا زد فرعون
عیسی از صبر برانداخت کمندساخت جا کنگر این چرخ بلند
احمد از صبر بر آزار قریشزهرشان ریخت در آبشخور عیش
صبر کن بر ستم بی خرداننرسد جز به تن آزار ددان
چه غم از زخم که بر آب و گل استغم از آنست که بر جان و دل است
هر لگد کان ز فرومایه رسدنکند کوب چو بر سایه رسد
خاتم صبر که عالی گهر استنقش آن من صبر قد ظفر است
کشت ایمان را صبر آمد ابراین بود سر «تواصوا بالصبر»
خاصه صبر تو بر آن نعمت و نازکت نشاند به سراپرده راز
سینه صافی کنی از زنگ وجوددیده روشن شوی از نور شهود
وجه حق وجهه جانت گرددقبله جان و جهانت گردد
گر کند گردش ایام به فرضبر تو آمال و امانی همه عرض
پای صبر تو نلغزد از جاینفتد چشم تو بر غیر خدای
ور شود چرخ یکی خونین میغکه ازان میغ نبارد جز تیغ
بر تو یک مو نشود یافت سلیمبلکه گردد همه چون فرق دو نیم
لب به دندان صبوری خاییگره ناله ز دل نگشایی
شرمت آید که درین مشهد خاصخواهی از کشمکش درد خلاص
گر فتد کوه بلا بر عاشقنیست دل کوفتگی زو لایق
ور به فرقش ز جفا تیغ آیدبه که چون زخم دهان نگشاید
خاصه وقتی که بود ناظر اوچشم آرامگه خاطر او