گنج

بخش ۴۷ - حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زیر دندان وی پاره پاره شد و دینار صبر وی درست بیرون آمد

شحنه ای گفت که عیاری رامانده در حبس گرفتاری را
بند بر پای برون آوردندبر سر جمع سیاست کردند
شد ز بس چوب چو انگشت سیاهلیک بر نامد ازو شعله آه
رخت ازان ورطه چو آورد برونپیش یاران ز دهان کرد برون
درمی سیم به چندین پارهبلکه ماهی شده چند استاره
محرمی کرد سؤالش کین چیستبدر کامل شده چون پروین چیست
گفت جا داشت در آن محفل بیمزیر دندان من این درهم سیم
در صف جمع مهی حاضر بودکه بدو چشم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی باکی خویششرمم آمد ز جزعناکی خویش
اندر آن واقعه خندان خندانبس که در صبر فشردم دندان
زیر دندان درم جو جو شدسکه درهم صبرم نو شد
زد رقم سکه نو بر کارمکه به صبر اندر یک دینارم
چون نهد ناقد دوران معیارسرخرویی رسدم زین دینار
صبر اگر چند که زهر آیین استعاقبت همچو شکر شیرین است
مکن از تلخی آن زهر خروشکآخر کار شود چشمه نوش