گنج

بخش ۶۸ - بازماندن سلامان از ابسال و زاری کردن بر مفارقت او

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۲ بیت
باشد اندر دار و گیر روز و شبعاشق بیچاره را حالی عجب
هر چه از تیر بلا بر وی رسداز کمان چرخ پی در پی رسد
ناگذشته از گلویش خنجریاز قفای آن درآید دیگری
گر بدارد دوست از بیداد دستبر وی از سنگ رقیب آید شکست
ور بگردد از سرش سنگ رقیبیابد از طعن ملامتگو نصیب
ور رهد زینها برزید خون به تیغشحنه هجرش به صد درد و دریغ
چون سلامان کوه آتش برفروختواندر او ابسال را چون خس بسوخت
رفت همتای وی و یکتا بماندچون تن بیجان از او تنها بماند
ناله جانسوز بر گردون کشیددامن مژگان ز دل در خون کشید
دود آهش خیمه بر افلاک زدصبح ز اندوهش گریبان چاک زد
بس که از غم سینه کندن کرد سازسینه ناخن ناخنش شد همچو باز
بر وی از ناخن ز بس آزار جستیک سر ناخن نماند از وی درست
سنگ می زد بر دل و بی هیچ شکبود آن نقد وفایش را محک
چون به دل بنشست ازان سنگش غبارنقد او آمد برون کامل عیار
چون ازو دست تهی کردی نشستکندی از حسرت به دندان پشت دست
چون ندیدی پنجه اندر پنجه یارپنجه خود کردی از دندان فگار
زان گهر دیدی چو خالی مشت خویشکندی از دندان سرانگشت خویش
آن شکر لب را ندیدی چون به جاینیشکر آیین شدی انگشت خای
روز و شب بی آنکه همزانوش بوداز طپانچه بودیش زانو کبود
هر شب آوردی به کنج خانه رویبا خیال یار خویش افسانه گوی
کای ز هجر خویش جانم سوختهوز جمال خویش چشمم دوخته
عمرها بودی انیس جان مننوربخش دیده گریان من
خانه در کوی وصالت داشتمدیده بر شمع جمالت داشتم
هر دو از دیدار هم بودیم شادوز وصال یکدگر در صد گشاد
هر دو ما با یکدگر بودیم و بسکار نی کس را به ما ما را به کس
دست بیداد فلک کوتاه بودکارها بر موحب دلخواه بود
شب همی خفتیم در آغوش همرازگویان روز سر در گوش هم
در میان ما کسی را راه نیناکسی از حال ما آگاه نی
کاش چون آتش همی افروختمتو همی ماندی و من می سوختم
سوختی تو من بماندم این چه بوداین بد آیین با من مسکین چه بود
کاشکی من نیز با تو بودمیبا تو راه نیستی پیمودمی
از وجود ناخوش خود رستمیعشرت جاوید در پیوستمی