بخش ۳۶ - در صفت جود و سخا و بذل و عطای وی
بود در جود و سخا دریا کفیبل کش از بحر عطا دریا کفی
پر شدی از فیض آن ابر کرمعرصه گیتی ز دینار و درم
نسبتش کم کن به دریا کو ز کفگوهر افکندی به بیرون وین صدف
ز ابر بودی دست جود او فرهابر باشد قطره بخش او بدره ده
بزم جودش را چو می آراستمنسبتش با معن و حاتم خواستم
لیک اندر جنب وی بی قال و قیلمعن باشد مبخل و حاتم بخیل
بس که دستش داشتی با بسط خویتافتی انگشت او از قبض روی
قبض کف گر خواستی انگشت اوخم نکردی پشت خود در مشت او
گر گذشتی بر در او سایلیاز جفای فاقه خون گشته دلی
بس که بر وی بار احسان ریختیتک زنان از بار آن بگریختی