بخش ۳۷ - حکایت گریختن قطران شاعر از بسیاری عطای ممدوح خود فضلون
بود قطران نکته دانی سحرسازقطره ای از کلک او دریای راز
بهر دریا بخشش فضلون لقبگفت مدحی سر به سر فضل و ادب
طبع فضلون چون بر آن اقبال کرددامنش از مال مالامال کرد
روز دیگر مدحت او را بخواندضعف اول سیم و زر بر وی فشاند
همچنین روز دگر این کار کردروزها این کار را تکرار کرد
شد ز بس تضعیف چندان آن صلهکه به تنگ آمد ازانش حوصله
چون درآمد شب چو برق از جای جستوز حریم فضل فضلون بار بست
بامدادانش طلب کرد و نیافتگفت مسکین روی ازین دولت بتافت
بودیم تا دست بر بذل درمبا ویم این بود دستور کرم
لیکن او را تاب این بخشش نبوددر سفر زین آستان کوشش نمود