گنج

بخش ۲۹ - تدبیر کردن حکیم در ولادت فرزند بی موافقت زنان و دایه گرفتن از برای تربیت وی

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۸ بیت
کرد چون دانا حکیم نیکخواهشهوت زن را نکوهش پیش شاه
ساخت تدبیری به دانش کاندر آنماند حیران فکرت دانشوران
نطفه را بی شهوت از صلبش گشاددر محلی جز رحم آرام داد
بعد نه مه گشت پیدا زان محلکودکی بی عیب و طفلی بی خلل
غنچه ای از گلبن شاهی دمیدنفحه ای از ملک آگاهی وزید
تاج شد از گوهر او سربلندتخت شد از بخت او فیروزمند
صحن گیتی بی وی و چشم فلکبود آن بی مردم این بی مردمک
زو به مردم صحن آن معمور شدچشم این از مردمک پر نور شد
چون ز هر عیبش سلامت یافتنداز سلامت نام او بشکافتند
سالم از آفت تن و اندام اوزآسمان آمد سلامان نام او
چون نبود از شیر مادر بهره منددایه ای کردند بهر او پسند
دلبری در نیکویی ماه تمامسال او از بیست کم ابسال نام
نازک اندامی که از سر تا به پایجز جزوش خوب بود و دلربای
بود بر سر فرق او خطی ز سیمخرمنی از مشک را کرده دو نیم
گیسویش بود از قفا آویختهزو به هر مو صد بلا آویخته
قامتش سروی ز باغ اعتدالافسر شاهان به راهش پایمال
بود روشن جبهه اش آیینه رنگابروی زنگاریش بر وی چو زنگ
چون زدوده زنگ ازو آیینه وارشکل نونی مانده از وی بر کنار
چشم او مستی که کرده نیم خوابتکیه بر گل زیر چتر مشک ناب
گوش ها نکته نیوش از هر طرفگوهر گفتار را سیمین صدف
بر عذارش نیلگون خطی جمیلرونق مصر جمالش همچو نیل
زان خط ار چه بهر چشم بد کشیدچشم نیکان را بلا بی حد رسید
رسته دندان او در خوشابحقه در خوشابش لعل ناب
در دهان او ره اندیشه گمگفت و گوی عقل فکرت پیشه گم
از لب او جز شکر نگرفته کامخود کدام است آن لب و شکر کدام
رشحی از چاه زنخدانش گشادوز زنخدانش معلق ایستاد
زو هزاران لطف ها آمد پدیدغبغبش کردند نام ارباب دید
همچو سیمین لعبت از سیمش تنیچون صراحی بر کشیده گردنی
بر تنش پستان چو آن صافی حبابکش نسیم انگیخته از روی آب
زیر پستانش شکم رخشنده نوردر سفیدی عاج و در نرمی سمور
دید مشاطه چو آن لطف شکمگفت این از صفحه گل نیست کم
کرد چون وی این اشارت سوی آناز سر انگشت اشارت شد نشان
آن نشان را واصفان خواندند نافنافی از وی نافه را در دل شکاف
هر که دیدی آن میان کم ز موجز کناری زو نکردی آرزو
از گل نسرین سرینش خرمنیاز خسان مستور زیر دامنی
مخزن لطف از دو دست او دو نیمآستین از هر یکی همیان سیم
در کف او راحت آزردگانسیلی غفلت بر از افسردگان
آرزوی اهل دل در مشت اوقفل دل ها را کلید انگشت او
خون ز دست او درون عاشقانرنگ حنایش ز خون عاشقان
هر سر انگشتش خضاب و ناخضابفندق تر بود یا عناب ناب
ناخنانش بدرهای مختلفبدرهای او ز حینا منخسف
شکل او مشاطه چون آراستهاز سر هر یک هلاکی کاسته
چون سخن با ساق و ران او کشیدزان زبان در کام می باید کشید
زانکه می ترسم رسد جایی سخنکان سخن آید گران بر طبع من
بود آن سری ز نامحرم نهانهیچ کس محرم نه آن را در جهان
بلکه دزدی پی به آن آورده بودهر چه آنجا بود غارت کرده بود
در بر آن سیمین صدف بشکافتهگوهر کام خود آنجا یافته
هر چه باشد دیگری را دست زدبهتر از چشم قبولش دست رد