بخش ۲۸ - حکایت سلیمان علیه السلام و بلقیس که از مقام انصاف سخن گفته اند
بود بلقیس و سلیمان را سخنروزی اندر کشف سر خویشتن
هر دو را دل بر سر انصاف بودخاطر از رنگ رعونت صاف بود
گفت شاه دین سلیمان از نخستگرچه بر من ختم ملک آمد درست
در نیاید روز و شب کس از درمتا من از اول به دستش ننگرم
کو چه تحفه بهر من آرد به کفکش فزاید پیش من عز و شرف
بعد ازان بلقیس از سر نهفتزد دم و از حال خویش این نکته گفت
کز جهان بر من جوانی نگذردکاندر او چشمم به حسرت ننگرد
در دلم ناید که ای کاش این جوانبودیم دمساز جان ناتوان
این بود حال زنان نیک خویاز زن بدخو نشاید گفت و گو
خواجه فردوسی که دانی بخردشبر زن نیک است نفرین بدش
کی زن بدگونه نیک آیین بودپیش نیکان در خور نفرین بود