بخش ۲۶ - حکایت آن کریمی که دعوت سفله را اجابت نکرد تا صحبت با سفلگان عادت وی نگردد
چون سوی اینان لئیمی پی بردلقمه ای چند از طعام وی خورد
چون بخواند سفله دیگر مراسویش آن لذت شود رهبر مرا
محو گردد نامم از سلک کرامدر شمار سفلگان مانم تمام
سفله ای مهمانیی آغاز کردسفلگان شهر را آواز کرد
خواند یک صاحب کرم را نیز همتا به خوانش رنجه فرماید قدم
گفت باشد نفس نادان و لئیمزین دو وصف او دلی دارم دو نیم