گنج

بخش ۵۰ - حکایت منت نهادن سفله بازاری با عارف از لباس ذل طمع عاری

عارفی بود در زمین هرینام او سکه نگین هری
همتش دست در خدای زدهبر همه خلق پشت پای زده
یکی از سفلگان بازارینقد بازار او دل آزاری
پیش عارف دم ارادت زدزان ارادت در سعادت زد
صبح تا شام خدمتش کردیخوان کشیدی و سفره آوردی
لیک چون سفله بود و طبع پرستبود آن پیش چشم او پیوست
روزه بگشاد روزی از خوانشریگی آمد ازان به دندانش
آن همه خدمت و ارادت اوگشت مغلوب رسم و عادت او
گویی آن ریگ بود سنگ فسانکرد ازان سنگ تیز تیغ زبان
لطف و احسان خود شمار گرفتهر یکی را نه صد هزار گرفت
که فلان چاشتت چه آوردمیا فلان شب چه خدمتت کردم
زان مزعفر برنجها که ز قندداشت شیرینیش به جان پیوند
زان حلاوای شکر و باداملب و دندان ازان رسیده به کام
زان ترش آشهای صفرا کشبرده طعمش ز اهل صفرا هش
عارف از گفت و گوی او آشفتمی شنیدم که زیر لب می گفت
که دو سه سال دیگ شویه خویشکه به میل دل دو رویه خویش
داده بود از هوای گوناگونکرد در یک تغاره جمع اکنون
همه را ریخت بهر خجلت منبر سر و روی و ریش و سبلت من
این چه آلودگیست کامد پیشزین سفیهم ز نفس ساده خویش
به همه آب های روی زمیننتوان یافتن خلاص از این
هیچ کس آشنای سفله مبادمنت آش و نان او مگشاد
خون دل به ز دیده پالودنکه ز پالوده اش لب آلودن