گنج

بخش ۴۹ - مقاوله شاعر مادح با خواجه ممدوح

شاعری را به خواجه ممدوحکه بر او ریخت بدره های فتوح
روزی اندر میان نقار افتادهر دو را زان نقار کار افتاد
گفت خواجه که شرم باد تو رازانچه گویی، نماند یاد تو را
زان همه زر که عاری از همه عیببارها ریختم تو را در جیب
گفت شاعر که راست می گوییزین سخن راه راست می پویی
لیک زان غافلی که من کردمکه تو را قبله سخن کردم
شعر من هست مرغ فرخ فالوز مدیح تو نامه هاش به بال
تو نشسته درون دروازهکرده از تو جهان پرآوازه
زر که دادی به من خدای گواستکه ازان یک درم نمانده به جاست
آن رفیق هزار قافله رفتوین ز راه شکم به مزبله رفت
زان فروزد سخن گزار چراغزین بسوزد به رهگذار دماغ
زان به سر تاج افتخارت ماندزین به فرقم غبار غارت ماند
هر یکی را ذخیره چیست ببینبا دل تنگ و تیره کیست ببین