گنج

بخش ۵۱ - خاتمه کتاب

جامی از شعر و شاعری باز آیبا خموشی ز شعر دمساز آی
شعر شعر خیال بافتن استبهر آن شعر مو شکافتن است
گر چو استاد کارگر همه سالشعر بافی کنی بدین منوال
به عبث شکل موشکافی چندشعر گویی و شعر بافی چند
نکند با تو بیش ازین ایامکت به بافندگی برآرد نام
نیست از نام و ننگ رنگ تو راگر ازین نام نیست ننگ تو را
نه چه گفتم چه جای این سخن استرای دانا ورای این سخن است
هست همت چو مغز و کار چو پوستکار هر کس به قدر همت اوست
کار فرخنده گشته از فرهنگکارگر را در او چه تهمت ننگ
همت مرد چون بلند بوددر همه کار ارجمند بود
نرسد جز بلند معراجیخیر نساج را ز نساجی
کار کاید ز کارخانه خیردر دو عالم بود نشانه خیر
نکند کز طبع خرده دان زایدبهر شاهان خرده دان شاید
مدح دونان به نغز گفتاریخرده دان را بود نگونساری
شیوه مادحی چو گیری پیشمدح شاهان سرفراز اندیش
خاصه شاهی که از مسافت دورمدت قطع آن سنین و شهور
مخلصی را به تنگنای خمولبسته بر خود در خروج و دخول
نه ز نظمش جواهر منظومخوانده از نامه ثنا مرقوم
نه ز نثرش لآلی منثوردیده در نامه دعا مسطور
به کرامند تحفه یاد کندبه گرامی هدیه شاد کند
چیست آن تحفه بدره زر نابوان هدیه عطیه نایاب
بدره ای بی شمار بدر در اواخترانی بلند قدر در او
بدر تدویر و آفتاب درخشلون شان طبع را مسرت بخش
عدد اخترانش بی شتلماز اصول عدد دوازدهم
بر نصاب کواکب مرصودگر شود کسر وی ز وی مفقود
لعبتانند جمله زرد لباسبه دو رویی به شهر روی شناس
روی سایند اگر به سنگ سیاهزان شود تابناک سنگ چو ماه
رسته هر یک ز داغ آتش و دودآتشین داغ بهر جان حسود
آنچه زین بیشتر ز شاه سعیدبه فقیران نیکخواه رسید
کف جود ویش مضاعف ساختبحر را شرمسار زان کف ساخت
شاهدی کان سلاسل الذهب استکه ز بختش رسیده این لقب است
پایه ای دارد آنچنان عالیکه هلال آمدش به خلخالی
پای همت کشید ازان خلخالکافسری بایدم گران مثقال
زان زری کامد از خزینه شاهبا خردمند قاصدی همراه
تا کنم زان به نیروی امیدافسر سرفرازی جاوید
گرچه زانجا که هست پایه فقرکه مبادا زوال سایه فقر
همه ملک جهان حقیر بودزانکه آخر فناپذیر بود
لیک از آنجا که تحفه شاهیستیاد کرد کمین هوا خواهیست
برق نور است زاسمان بلندبر زمین فرود قدر نژند
قدر آن را قیاس نتوان کردجز ز شکرش اساس نتوان کرد
با دهان ز قیل و قال خموشمی کنم از زبان حال خروش
آن خروشی که گوش جان شنودبلکه اهل خرد به آن گرود
گوش سر از سماع آن معزولگوش سر بر سماع آن مجبول
تا بود در زمانه گفت و شنفتتا بود قول آشکار و نهفت
گوش دهر از دعای شه پر بادداعیان را به آن تفاخر باد
هر دعا را بقای آن مضمونبه سعادات سرمدی مقرون
همه مقبول و مستجاب شدههمه مقرون به فتح باب شده
بر همین نکته ختم شد مقصودلله الحمد و العلی والجود