گنج

بخش ۶۶ - قصه آن جوان معشوق و پیر عاشق

بود شوخی نشسته بر لب بامبا فروزان رخی چو ماه تمام
بر شکسته کلاه گوشه نازگشته نازش هلاک اهل نیاز
پیری آمد سفید موی شدهپشتی از بار دل دو توی شده
روی خود را به خاک می مالیدوز دل دردناک می نالید
کای پسر از تو سینه چاک شدمرحمتی کز غمت هلاک شدم
پیش ازان کز غمت بمیرم زارحاجت من به یک نگاه برآر
گفت با او پسر به عشوه گریمن که باشم که تو به من نگری
در برابر نگر برادر منکه به خوبیست صد برابر من
پیر مسکین چو آن طرف نگریستتا ببیند که در برابر کیست
دست زد آن به خون خلق دلیروز لب بامش اوفکند به زیر
کان که ما را به عشق نام برددر رخ دیگری چرا نگرد
جامی از غیر دوست دیده بدوزور نه از دیده خون فشان شب و روز
گر نه از وصل بهره ور باشیباری از هجر نوحه گر باشی