گنج

بخش ۴۸ - قصه عاشق شدن کنیزک خلیفه بغداد بر غلام وی و از استیلای عشق وی خود را در دجله انداختن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
نوبهاران خلیفه بغدادبزم عشرت به طرف دجله نهاد
داشت در پرده شاهدی نوخیزدر ترنم ز پسته شکر ریز
چون گرفتی چو زهره در بر چنگچنگ زهره فتادی از آهنگ
با غلام خلیفه کز خوبیبود مهر سپهر محبوبی
داشت چندان تعلق خاطرکه نبودی به حال خود حاضر
هر دو مفتون یکدگر بودندبلکه مجنون یکدگر بودند
بودشان صد نگاهبان بر سرمانع وصلشان ز یکدیگر
طاقت ماه پردگی شد طاقزآتش اشتیاق و داغ فراق
از پس پرده خوش نوایی ساختچنگ را بر همان نوا بنواخت
کرد قولی به عشقبازی سازپس بر آن قول برکشید آواز
کآخر ای چرخ بی وفایی چندروح کاهی و عمر سایی چند
هرگز از مهر تو نگشتم گرمشرم می آیدم ز مهر تو شرم
به که یکدم به خویش پردازمچاره کار خویشتن سازم
بود در پرده دلبر دیگرهمچو او پرده ساز و رامشگر
گفت هر سو کسان به غمازیچاره خود چگونه می سازی
پرده از پیش چاک زد که چنینشد چو ماهی و ماه دجله نشین
همچو مه خویش را در آب انداختهمچو ماهی به غوطه خواری ساخت
بود استاده آن غلام آنجاجانی از هجر تلخکام آنجا
خویشتن را چو وی در آب افکندکرد ساعد به گردنش پیوند
دست در گردن هم آوردهرخ نهفتند هر دو در پرده
هر دو رستند از منی و توییدست شستند از غبار دویی
جامی آیین عاشقی این استمهر اینست و مابقی کین است
گر به دریای عشق داری رویهمچو اینان ز خویش دست بشوی