گنج

بخش ۴۷ - قصه عاشق شدن آن دختر ترسا بر آن جوان مسلمان و در مفارقت وی بر بستر مرگ افتادن و جان دادن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۸ بیت
از صف صوفیان سبک سیریدر سیاحت گذشت بر دیری
دید آنجا یکی ز رهبانانلیک در کسوت مسلمانان
گفت کای کهنه پیر دیرانیچیست این کسوت مسلمانی
گفت عمریست تا مسلمانمدیده روشن به نور ایمانم
گفت کین دولت از کجات رسیدکه درین تیرگی صفات رسید
گفت در دیر ما گرفت مقامنوجوانی ز زمره اسلام
قامتش گلبنی ز باغ بهشتچهره روشنتر از چراغ بهشت
لب نوشین او مسیحادمبا میانی چو رشته مریم
عالمی را ز مهر آن مهوشدل چو قندیل دیر پر آتش
بود پاکیزه دختری ترسابر گل از زلف عنبری تر سا
داشت مالی ز حد و عد بیرونبا جمالی بسی ز مال افزون
چشم دختر بر آن جوان افتادزان نظر آتشش به جان افتاد
خرمن عافیت به بادش رفتهر چه جز یاد او ز یادش رفت
نه به شب خواب و نه به روز قراربا دل ریش و دیده خونبار
گفت و گو با خیال او می کردجست و جوی وصال او می کرد
حیله ها کرد و مکرها انگیختسیم و زر هر چه داشت بر وی ریخت
سیم و زر پیش او وجود نداشتحیله و مکر هیچ سود نداشت
آخر از کار خویش مضطر ماندوز فروماندگی به جان درماند
بود آنجا مصوری قادردر میان مصوران نادر
نقش هر آفریده بی کم و کاستبکشیدی چنانچه بودی راست
دامن از زر و سیم مالامالبا مصور بگفت صورت حال
چون مصور حدیث او بشنیدشکل یارش چنانکه بود کشید
کرد جایش فراز مسند نازعشقبازی به وی نهاد آغاز
گاه پیشش ز شوق نالیدیروی بر خاک پاش مالیدی
گاه بر روی او گشادی چشمگاه بر پای او نهادی چشم
گه بدو دست در کمر کردیگه ز لبهای او شکر خوردی
لیکن آن کس که هست تشنه به آبکی برد تشنگیش موج سراب
روزگاری چنین به سر می بردغمش از دل بدین بدر می برد
تا که از دور چرخ جان فرسایآمد از رنج تن جوان از پای
ماهش از تب کشید رنج محاقجانش از تن گرفت راه فراق
دختر این را چو دید از غم و دردشرح دادن نمی توان که چه کرد
آمدش بر درون آزردهزخم صد مادر پسر مرده
هر چه ز آغاز مرگ عالمیانکرده باشند جمله ماتمیان
همه را کرد بلکه افزون نیزبلکه از حد وصف بیرون نیز
جان و دل سوخت ز آتش غم اوسیم و زر کرد صرف ماتم او
ماتمی داشت کین خراب آبادآنچنان ماتمی ندارد یاد
آخر آورد سوی صورت رویمرهم درد خود ز صورت جوی
روز بودی ثنای او گفتیشب شدی سر به پای او خفتی
یک شبی گفت و گوی او کردیمصبحدم ره به سوی او کردیم
یافتیمش به خواری افتادهپیش صورت به خاک و جان داده
کرده بر روی صفحه دیوارچند بیتی به خون دیده نگار
کای دل ای دل ز مرگ بی غم باشچون رسد مرگ شاد و خرم باش
ترک ادبار خود گرفتم مندین دلدار خود گرفتم من
توبه کردم ز کیش نصرانیکیش من نیست جز مسلمانی
چشم دارم که در ریاض نعیممن و جانان به هم شویم مقیم
جاودان رو به سوی او آرمدامن او ز دست نگذارم
رفت او و به فرصتی اندکمی روم من هم از قفا اینک
شاد گشتند ازان مسلمانانبر وی و دین وی ثناخوانان
خاک او پیش یار او کندنداشک ریزان به خاکش افکندند
روز دیگر به بامداد پگاهسوی آن بیت ها فتاد نگاه
بود کرده رقم به خون جگرزیر آن بیت ها سه چار دگر
که عجب زین سفر بیاسودموصل جانانست زین سفر سودم
به عنایت رضای من جستندنامه های خطای من شستند
یافتم بار در جوار خدایداد در پیشگاه قربم جای
منم امروز و دولت سرمددامن وصل یار و عیش ابد
گفت راهب چو خواندم آن دو سه حرفنوری اندر دلم فتاد شگرف
خاطر من بر آن گرفت آرامکه بود دین حق همین اسلام
کردم از جان و دل به آن اقرارگشتم از دین دیگران بیزار