گنج

بخش ۴۲ - حکایت مجنون

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۳ بیت
عشق مجنون بدین مقام رسیداز تک و پوی و گفت و گوی رهید
داد با خود ترانه ای نو سازعشقبازی به عشق کرد آغاز
آستین زد به هر نو و کهنیداد دامن به چنگ خاربنی
از درون نرم خارپشت آیینوز برون با کسان درشت آیین
زیر آن خاربن قرار گرفتترک رفتن به کوی یار گرفت
چند روزی بر این نسق چو گذشتبارها در ضمیر لیلی گشت
که چه حال اوفتاد مجنون رابیخود آن مبتلای مفتون را
که نشانش به دشت پیدا نیستهم تگ آهوان صحرا نیست
مانده است از گروه گوران دورنفکند در صف گوزنان شور
روزها نشنوم ز کس رازششب نیاید به گوشم آوازش
آخرالامر هیچ چاره ندیدشرح حالش ز محرمان پرسید
قصه درد او بیان کردندصورت حال او عیان کردند
نیمروزی به کام دمسازانیافت در خواب چشم غمازان
چشم ها را کشید سرمه نازعقل و دین را درید پرده راز
کرد نعلین دلبری در پایشد به گام وفا زمین فرسای
شد خرامنده تا بر مجنونسایه افکند بر سر مجنون
بانگ زد کای ز عشق برخوردارسایه انداخت وصل سر بردار
گفت مجنون کیی تو باز نمایلب خامش به شرح راز گشای
گفت من آن که زخم او خوردیبه تمناش سر فرو بردی
منم آرام جان تو لیلیقبله جاودان تو لیلی
گفت رو رو که آنچنانم منکه بجز عشق تو ندانم من
عشق تو ای نگار فرزانهدر دلم کرد آنچنان خانه
که تو را هم نماند گنجاییخوشترم بعد ازین به تنهایی