بخش ۴۰ - قصه آن گلخنی که در مشاهده جمال شاهزاده آتش در ژنده اش گرفت و از ژنده به تنش رسید و وی از همه بی خبر بود
از رخ شاهزاده گلخنیییافت در دل ز مهر روشنیی
شد چو از ره سواره بگذشتیگلخنی در نظاره گم گشتی
چو در آمد ز درد عشق ز پایساخت در تنگنای گلخن جای
چند گه شاهزاده ره پیمودگلخنی در نظاره گه ننمود
به لطافت بهانه ای بر ساختمرکب خود به سوی گلخن تاخت
گلخنی چون لقای شاه بدیدنقد هستی به پای شاه کشید
چشم و دل بر جمال جانان دوختژنده اش ز آتشی که بود افروخت
شعله از ژنده در تنش آویختاو ز دیدار شه نظر بگسیخت
داشت حیران به روی دوست نظرنه ز تن نی ز ژنده داشت خبر
شه ز رحمت به سوی او چو شتافتغیر خاکسترش به جای نیافت