بخش ۲۳ - حکایت بر سبیل تمثیل
هوشمندی بدید مجنون راآن ز فرمان عقل بیرون را
گه به ویرانه ای همی گردیدگریه می کرد و زار می نالید
گاه چون سایه با زمین همواراوفتادی به پای هر دیوار
گه فکندی چو آفتاب سپهرخویشتن را به صحنش از سر مهر
گه به مژگانش آستان رفتیچون سگان سر بر آستان خفتی
گفت با او حریف فرزانهکه تو را این همه بدین خانه
مهر ورزی و چاپلوسی چیستخاکروبی و خاکبوسی چیست
نیست نقش بتی به دیوارشچه بری سجده بر همن وارش
از خس و خار او چه می جوییزان نرسته گلی چه می بویی
گفت خامش که این مقام کسیستکه به هر موی من ازو هوسیست
قصه کوته نشیمن لیلی ستکه ز هر ذره ام به او میلیست
نیست اینجا گشاده هیچ دریکه نبوده بر آن درش گذری
نیست اینجا ستاده دیواریکه به پشتش نسوده یکباری
نیست اینجا ز گل دمیده خسیکه نه دامن بر آن کشیده بسی
هر چه من می کنم به بوی ویستاضطرابی ز آرزوی ویست
عشقبازی به منزل یاراننیست جز شیوه وفاداران
سنگدل آن که چون به منزل یاربگذرد نگذرد ز هوش و قرار
بی قراری و بیخودی نکندترک سامان و بخردی نکند
نکند داستان شوق آغازبا در و بام او نگوید راز