گنج

بخش ۱۸ - شیخ شمس الدین تبریزی شیخ اوحدالدین کرمانی را قدس الله سرهما دید که در هنگامه های دمشق می گردید از وی پرسید که در چه کاری گفت آفتاب را در طشت آب می بینم گفت اگر بر قفا دمل نداری چرا بر آسمانش نمی بینی

شمس تبریز دید کاوحد دینکرده نظاره بتان آیین
در دمشق از هوای غمزه زنانگرد هنگامه هاست طوف کنان
سر بدو برده آشکار و نهفتگفت ای شیخ در چه کاری گفت
چشمه آفتاب می بینملیک در طشت آب می بینم
گفت هیهات این چه بی بصریستراست بین باش این چه کج نظریست
بر قفا گر نه دمل است تو راکار بهر چه مهمل است تو را
سر ز پستی به سوی بالا کنسوی خورشید چشم خود وا کن
ذات خورشید بر فلک طالعتو به عکسی چرا شدی قانع