بخش ۴۴ - ابا کردن غلام دیگر از امتثال فرمان پادشاه
شاه چون اضطراب او می دیدزیر لب نرم نرم می خندید
خنده ای همچو برق عالم سوزنه چو صبح دوم جهان افروز
مشو از لطف پادشاه دلیرکه بود خنده اش چو خنده شیر
او به قصد تو می کند دندانتیز و تو می شماریش خندان
آن دگر یک چو حکم شاه شنیدسر طاعت ز حکم شاه کشید
گفت شاها چه مرد این کارمچه کشی زار زیر این بارم
آهویی ام ز عمر ناشده سیرآهویی را چه تاب پنجه شیر
چیست حکمت تو را درین تلبیسکه شریفی شود فدای خسیس
گر بتابم ازین حکایت روحجت من بس است لاتقلوا
ماندن از ساخت حضور تو دوربه که رفتن به پای خویش به گور
چه شود حاصلم بجز حرمانکه دهی فوق طاقتم فرمان
چون به ملا یطاق افتاد کاررسم و راه پیمبرانست فرار
این و امثال این بسی می گفتشاه از آن گفت و گو نمی آشفت
شیوه شاه نیست آشفتنواندر آشفتگی سقط گفتن
شاه باید که بردبار بوددر سخن صاحب وقار بود
هر چه در باب مهر و کین گویدهر بر وفق عقل و دین گوید
ای بسا کز لبش جهد یک حرفکه بسوزد هزار جان شگرف