گنج

شمارهٔ ۷ - در شکایت از روزگار

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۷۲ بیت
بازم ز دور چرخ جگر خون همی شودکارم ز روزگار دگرگون همی شود
رازم ز قعر سینه به صحرا همی فتددردم ز حد صبر بیرون همی شود
آهم نفس گرفته به عیوق میرسداشکم گذار بسته به جیحون همی شود
هر دم زدن ز گردش گردون مرا به نقدکم میشود ز عمر و غم افزون همی شود
از دشمن ار بنالم عیبی بود و لیکآهم ز دست دوست به گردون همی شود
موج بلا نگر که به من چون همی رسدعمر عزیز بین که ز من چون همی شود
گویند صبر کن که شود خون ز صبر مُشکآری شود و لیک جگر خون همی شود
تا گشت از طبیعتم این طاس سرنگونجز دیگ غم نپختم ازین کاس سرنگون
از چشم رفت آوخ و با بخت ماند خوابوز رخ برفت اینک و در دیده ماند آب
طوفان محنتست و گر نیست باورتاشکم نگر کز آتش دل میکند زهاب
چون کار سست گشت وبالست گفتگوچون بند سخت گشت محالست اضطراب
دشمن بر آب دیده من رحمت آوردرحمت ز دشمنان چه بود غایت عذاب
از یار چند وعده در پرده غروروز دوست چند طعنه در صورت عتاب
چون بخت تیره گشت بپوشد رخِ هنرچون عقل خیره ماند ببندد رهِ صواب
بر عارضم ز مشرق پیری دمید صبحوین بخت خفته سیر نگردد همی ز خواب
گوئی غمست روزی من کاش غم بدیروزیم غم بدی غم روزیم کم بدی
این تیغ صبح بر دل من چون بلارکی‌ستوین تیر چرخ بر جگر من چون ناوکی‌ست
گفتی که نیست صبرت اگر نه نکو شودصبرم بسیست خواجه ولی عمر اندکی‌ست
آنکو طریق فضل سپرده‌ست جاهلی‌ستوانکو به ترک عقل بگفته‌ست زیرکی‌ست
بر فرق عیش تاج هنر تیز خنجریستدر چشم بخت نوک قلم تیر و بیلکی‌ست
ناچیز گشته‌ام ز حقارت بدان صفتکاندر وجود خویش مرا نیز هم شکی‌ست
گفتی که بیگناه معاقب چرا شدیما را ز روزگار شکایت همین یکی‌ست
از ما قبول می‌نکند روزگار عذرآری گناه ما هنرست این نه اندکی‌ست
غم گرچه ناخوشست دل من بدان خوشستکار غم و دلم چو شترمرغ و آتشست
راه وفا سپردم و دشمن گواه بسفضل و هنر گزیدم و اینم گناه بس
گفتم قلم زبان هنر بس بود دلیلگفتم که فضل و حرمان اینم گواه بس
بهتان خصم خال رخ عصمت منستتلبیس شام جلوه گر جرم ماه بس
پاکی زمن پدید کند زرق حاسدمرایات صبح پرده در دزد راه بس
بنگر به یک دروغ که چون تیره گشت حالآری صفای آینه را جرم آه بس
تا جان بود بکوشم و نندیشم از عدوعون خدا و دامن پاکم پناه بس
گرزند کیست مانده بیابم مراد خویشورمانده نیست مرگ مرا عذرخواه بس
ای چرخ سفله پرور خس یار دون نوازتا کی خطا و چند دغا راستی بباز
هر کس که کژ رود ز تو در منصبی نشستوانکس که راست رفت ز آسیب تو نرست
ز راستیست پی زده و بندبند رمحوزراستیست سر زده تیر از گشاد شست
از راستی بگو ثمرت چیست سرو رابا صد هزار دست چه داری از آن به دست
کلک ار ز راستی کمری بست بر میاندر کباخت عاقبت سر و  زآن طرف برنبست
صبح دورغ زن ز چه رو پیش میفتدتا صبح راستگو نفس اندر جگر شکست
از راستیست هیچ ندارد الف ببینیا پیچ پیچ بود از آنش دودانه هست
رخ راست میرود ز چه در گوشه بماندفرزین کجرو از چه به صدر اندرون نشست
خرچنگ کجرواست مه اندر کنار اوستور شیر ابخر است غزاله شکار اوست
راحت چگونه یابم فضل است مانعمقصه چگونه خوانم عقلست وازعم
نزد خواص حشو وجودم چو واو عمرونزد عوام چون الف بسم ضایعم
در روی هرکه خندم از آنکس قفا خورمکس را گناه نیست چنینست طالعم
اینست جرم من که نه دزد و نه مفسدموینست عیب من که نه خائن نه طامعم
در شغل شاکرم به گهِ عزل صابرمگر هست راضیم پس اگر نیست قانعم
در حل مشکلات چو خورشید روشنمدر قطع معضلات چو شمشیر قاطعم
بر پاکدامنی دلم فضل من گواستیار موافقم نه که خصم منازعم
آنکو نگشت با بد همداستان منموآن کس که نیک کرد و پشیمان شد آن منم
گویند شغل خویش به دشمن مده به زوربورک لصاحبه نشنیدی ز لوح گور
خورشید رخت خویش به مغرب نه زآن بردکش زحمتی همی بود از مرغ روز کور
نز ضعف زنده پیل ز پشه حذر کندنز عجز شیر شرزه هراسد همی ز مور
این بی نمک زمانه چو شیرین دهد غذازور و ترش مکن که برآید به تلخ و شور
خواهی که بر کتف فکنی اطلس و قصبخواهی که در طویله کشی اسب خنک و بور
چون سگ درنده باش و چو کرکس حرامخواربگزای همچو کژدم و بستیز چون ستور
حصن سر و تنست درشتی خارپشتنرمی به باد داد سر قاقم و سمور
ای خصم دست یافته زخم سخت زنفرصت نگاهدار و مرا بر درخت زن
اکنون که قصد رفت محابا مکن به جانورنه ز جان خویش بیندیش هان و هان
بر دُم مار پای نهادی سرش بکوبورنه تهی کند به دَمی قالبت ز جان
شیریست صید تو که چو زنجیر بگسلدتو صید او شوی و نیابی به جان امان
من آن نیَم که از چو توئی بفکنم سپرتا هست این زبان چو تیغ اندرین دهان
حاشا که من ز بهر سگی تیغ برکشمکآرد بهپیش سر ز پی نیم لقمه نان
من کز دهان شیر برم قرص آفتاببا سگ سگی چگونه کنم بهر استخوان
افسوس چون منی که کم آید ز چون توئیآری شنیده که خر لنگ و کاروان
بفکن مرا ز پای چو تیزست خنجرتچون دست من رسد بکنم پوست از سرت
طبع سگی چو هر کسی از تو نشان دهدگردون چرا نواله به من استخوان دهد
میکن تو این سگی که مرا نیز صبر هستتا روزگار مالش تو قلتبان دهد
بد کن که کار تو ز بدی بد شود همیچون اصل بد بود ثمرش هم ازآن دهد
افعی گزنده است و ز بس زهر میدهداو را زمانه بیش ز هر کس زیان دهد
من گر بدی کنم نه همانا که روزگاریک ساعتم به طبع ابا جان امان دهد
نحل از برای راحت خلقست لاجرمگر نیش درخِلَد به تو، در حال جان دهد
دولت مجو گرت هنری هست زآنکه چرخفضل و هنر ترا عوض آب و نان دهد
هر گه کز آتش دل در جوش می‌شوممستی همی نمایم و خاموش می‌شوم